محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1365

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه كس پيش زن شاه فرستاديم كه مىخواهيم اسود را بكشيم چه بايد كرد ؟ و او كس فرستاد كه پيش من آى . پيش زن شاه رفتم و او كنيز را بر در نهاد كه اگر اسود آمد ما را خبردار كند ، من و او به درون رفتيم و اين خانهء آخرين بود و نقبى زديم و پرده افكنديم و من گفتم : « امشب او را مىكشيم . » زن گفت : « بياييد » ناگهان اسود به خانه در آمد و غيرت آورد و در گردن من آويخت و كوفتن گرفت . او را به كنار زدم و بيرون شدم و پيش ياران خويش آمدم و قصه را بگفتم و يقين داشتم كه كارمان زار است . در اين وقت فرستادهء زن بيامد كه از آنچه ديديد نوميد مشويد كه وقتى تو رفتى من به اسود گفتم : « مگر نمىگوييد كه شما مردمى آزاده و و الا نسبيد ؟ » گفت : « چرا » گفتم : « برادرم پيش من آمده بود كه درود گويد و حرمت كند و تو بر او جستى و گردنش بكوفتى و بيرونش كردى ، جوانمردى تو اين بود ؟ » و چندان ملامتش كردم كه خجل شد و گفت : « اين برادرت بود ؟ » گفتم : « آرى » گفت : « نمىدانستم » زن گفته بود امشب براى كشتن وى بياييد ديلمى گويد : پس ما آرام شديم و نيرو گرفتيم و شبانگاه من و داذويه و قيس برفتيم و از راه نقب به خانهء آخرين درآمديم ، به قيس گفتم : « تو چابكسوار عربى ، برو و اين مرد را بكش . » قيس گفت : « من به هنگام پيكار به لرزه مىافتم و بيم دارم ضربتى به او بزنم