محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1364
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شيطانش ، مىگويد كه ابن مكشوح ياغى است سر او را ببر . پس از آن سر به زمين نهاد و برداشت و گفت : « مىگويد ، پسر ديلمى ياغى است ، دست و پاى راست او را ببر . » گويد : چون اين سخنان را شنيدم با خودم گفتم به خدا بيم هست كه مرا بخواند و مانند اين شتران با زوبين بكشد ، و ميان مردم نهان شدم كه مرا نه بيند و از ميدان در آمدم و از ترس نمىدانستم چه بايد كرد ، و چون به نزديك خانهام رسيدم يكى از كسان اسود مرا بديد و گردنم را بكوفت و گفت : « شاه ترا مىخواهد و تو مىگريزى ! برگرد ! » و مرا برگردانيد و چون چنين ديدم ترسيدم كه كشته شوم . گويد : و چنان بود كه هميشه خنجر همراه داشتيم ، دست روى خنجر نهادم و برفتم ، قصد داشتم كه به اسود حمله برم و به او ضربت بزنم و خونش بريزم و سپس كسى را كه همراه اوست بكشم . و چون نزديك وى رسيدم خطر را در چهرهء من ديد و گفت : « همانجا بايست » و من ايستادم . گفت : « تو بزرگتر از همهء مردم اينجا هستى و اشراف قوم را نيكتر مىشناسى اين شتران را ميان آنها تقسيم كن » آنگاه سوار شد و برفت ، و من به تقسيم گوشت ميان مردم صنعا پرداختم و آن كس كه گردن مرا كوفته بود ، بيامد و گفت : « به من هم از اين گوشت بده » گفتم : « به خدا حتى يك پاره نميدهم ، مگر همان نيستى كه گردن مرا كوفتى ؟ » و او خشمگين برفت و آنچه را با وى گفته بودم به اسود خبر داد . چون از كار تقسيم گوشت فراغت يافتم پيش اسود رفتم ، و چون نزديك رسيدم شنيدم كه آن مرد از من شكايت مىكرد ، اسود به دو گفت : « به خدا مىكشمش » گفتم : « كارى را كه گفته بودى به سر بردم و گوشت را ميان مردم تقسيم كردم . » گفت : « خوب كردى » و برفت و من نيز برفتم .