محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1363
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را جواب داد . عبد الله بن عمر گويد : همانشب كه اسود عنسى كشته شده بود پيمبر به وحى خبر يافت و به ما بشارت داد و گفت : « ديشب عنسى كشته شد و مردى مبارك از خاندانى مبارك او را بكشت . » گفتيم : « او كه بود ؟ » گفت : « فيروز ، موفق باد باد فيروز » فيروز گويد : اسود را بكشتيم و كارها چنان شد كه از پيش بود جز اينكه كس پيش معاذ فرستاديم و همسخن شديم كه پيشواى نماز او باشد و در صنعا با ما نماز مىكرد ، اما فقط سه روز پيشواى نماز بود و اميدوار شده بوديم و چيزى ناخوشايند نبود جز آن سواران اسودى كه ميان صنعا و نجران بودند كه خبر وفات پيمبر رسيد و كارها در هم شد و ندانستيم چه بايد كرد و سرزمين آشفته شد . عبد الله پسر فيروز ديلمى به نقل از پدر گويد : پيمبر يكى را سوى ما فرستاد كه و بر بن يحنس ازدى نام داشت و پيش داذويه فارسى منزل گرفت ، اسود كاهنى بود كه شيطانى و همزادى داشت و خروج كرد و ملك يمن بگرفت و شاه آنجا را بكشت و زنش را بگرفت و شاه يمن شد ، باذام از آن پيش مرده بود و پسرش جانشين او شده بود كه اسود او را بكشت و زنش را بگرفت و من و داذويه و قيس بن مكشوح مرادى پيش و بر بن يحنس فرستادهء پيمبر فراهم شديم و در بارهء كشتن اسود راى زديم . چنان شد كه اسود بگفت تا مردم در صنعا در ميدانى فراهم شدند و بيامد و ميان آنها ايستاد و اسب شاه را بياوردند و ضربتى با زوبين بدان زد و رها كرد و اسب در شهر مىدويد و خون از آن مىريخت تا بمرد . و اسود بگفت تا شترانى آن سوى خط بداشتند كه سر و گردنشان اين سوى خط بود و از آن نمىگذشتند و همه را با زوبين بكشت كه بيفتاد و چون از اين كار فراغت يافت ، و زوبين را به دست گرفت و روى زمين خفت و سر برداشت و گفت كه او ، يعنى