محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1358

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه از آنچه فرشته در بارهء تو گفته پشيمان شده اى . » و چون قيس از پيش اسود در آمد به نزد ما شد و گفت : « اى جشيش و اى فيروز و اى داذويه اسود چنان گفت و من چنين گفتم ، اكنون رأى شما چيست ؟ » گفتيم : « بايد مراقب بود . » در همين اثنا اسود ما را پيش خواند و گفت : « مگر شما را بر قومتان برترى ندادم ، اين خبرها چيست كه از شما به من مىرسد ؟ » گفتيم : « اين بار از ما درگذر » گفت : « در مىگذرم به شرط آنكه تكرار نكنيد » و ما به زحمت نجات يافتيم ولى در كار خويش و كار قيس بيمناك بوديم و خطر را نزديك مىديديم كه خبر آمد كه عامر بن شهر و ذى زود و ذى مران و ذو الكلاع و ذى ظليم مخالف اسود شده‌اند و با ما نامه نوشتند و كمك به ما عرضه داشتند ، ما نيز نامه نوشتيم و گفتيم دست به كارى نزنيد تا كار را محكم كنيم ، و اين نتيجهء نامه هاى پيمبر بود كه به آنها رسيده بود . پيمبر صلى الله عليه و سلم به مردم نجران از عرب و غير عرب نامه نوشته بود كه بيامدند و در يك جا فراهم شدند . و چون اسود خبر يافت و احساس خطر كرد ، ما نمىدانستيم چه بايد كرد و من پيش ازاد رفتم كه زن وى بود و گفتم : « اى عموزاده ، خبر دارى كه قوم تو از اين مرد چه بليه ها داشت ، شوهرت را كشت و كسان ديگر را كشت و باقيمانده را خوار كرد و زنان را رسوا كرد ، آيا در توطئه بر ضد وى هم آهنگى مىكنى ؟ » گفت : « براى چه كار ؟ » گفتم : « براى برون راندنش » گفت : « يا كشتنش » گفتم : « و يا كشتنش »