محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1359
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « آرى ، به خدا از هيچكس چون او نفرت ندارم به گفتهء خدا پاى بند نيست و از حرام وى باز نمىماند ، وقتى مصمم شديد به من بگوييد تا راه كار را بشما بگويم . » گويد : و من برون شدم و فيروز و داذويه منتظرم بودند ، قيس نيز بيامد و آهنگ در افتادن با اسود داشتيم و پيش از آنكه قيس با ما بنشيند يكى به او گفت : « شاه ترا مىخواهد » و او با ده تن از مردم مذحج و همدان برفت كه به سبب حضورشان اسود نتوانست او را بكشد اسود به دو گفته بود : از دست من به اين مردان پناه برده اى ؟ مگر من خبر درست با تو نگفتم ، كه فرشته به من مىگويد : « اگر دست قيس را نبرى سر ترا مىبرد ؟ » قيس پنداشته بود كه اسود او را مىكشد و گفته بود : « روا نيست ترا بكشم كه پيمبر خدايى ، هر چه مىخواهى در بارهء من فرمان بده كه از اين خوف و هراس آسوده شوم ، اگر مرا بكشى يكباره مىميرم و بهتر از مرگ تدريجى است . » اسود رقت آورده بود و او را مرخص كرده بود كه پيش ما آمد و قصه را نقل كرد و گفت : « كار خويش را انجام دهيد » و با جماعت خويش همراه شد كه سوى اسود شديم و بر در وى يكصد گاو و شتر بود و اسود به پا خاست و خطى كشيد و آن سوى خط بايستاد و شتران و گاوان همچنان بى بند بود و هيچيك از خط نگذشت و به كشتن آن پرداخت و ضربت زد و رها كرد كه چندان بدود تا جان دهد و چيزى فجيعتر و روزى هراس انگيزتر از آن نديده بودم . آنگاه به فيروز گفت : « اى فيروز ، آيا آنچه در بارهء تو مىشنوم درست است ؟ » و زوبين را حركت داد و گفت : « مىخواستم ترا نيز بكشم و به اين حيوانات ملحق كنم . » فيروز گفت : « ما را به خويشاوندى برگزيدى و بر ديگر ابناى يمن برترى دادى ، اگر پيمبر نبودى انتساب ترا از دست نمىداديم چه رسد به اينكه سامان كار دنيا و آخرت ما به تو است ، آنچه را در بارهء ما مىشنوى باور مكن و ما