محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1357

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه مىكرد مىگفت : « خدايا به روز رستاخيز مرا با بنى زنكبيل محشور كن » گاهى نيز مىگفت : « خدايا مردم سكون را بيامرز . » در همين وقت نامه هاى پيمبر آمد كه فرمان مىداد مردان را براى غافلگير كردن يا مقابلهء اسود برانگيزيم و هر كس را كه پيمبر اميد كمك از او داشت خبردار كنيم ، معاذ چنين كرد و ما نيرو گرفتيم و از فيروزى مطمئن شديم . » جشيش بن ديلمى گويد : « و بر بن يحنس با نامهء پيمبر آمد كه ضمن آن به ما دستورمىداد براى دفاع از دين خويش قيام كنيم و جنگ اسود را آماده شويم و بكوشيم تا وى را يا به غافلگيرى يا به جنگ بكشيم و از جانب وى به همه كسانى كه دين و مردانگى دارند ابلاغ كنيم و چنين كرديم و كار آغاز شد و معلوم داشتيم كه اسود با قيس بن عبد يغوث كه كار سپاه وى را به عهده داشت دل بد كرده است و گفتيم كه بر جان خويش بيمناك است و او را به همكارى خوانديم و قضيه را با وى بگفتيم و فرمان پيمبر را به او خبر داديم گويى او را از آسمان جسته بوديم كه سخت غمين و ترسان بود و همكارى ما را پذيرفت و چون و بر بن يحنس بيامد با كسان نامه نوشتيم و آنها را به همكارى خوانديم . » گويد : شيطان به اسود خبر داده بود و كس پيش قيس فرستاد و گفت : « اى قيس ببين اين چه مىگويد ؟ » منظورش شيطانى بود كه او را فرشتهء خويش مىپنداشت . قيس گفت : « چه مىگويد ؟ » گفت : « مىگويد قيس را گرامى داشتى و به همه كار تو دست يافت و به عزت مانند تو شد و اينك به دشمن تو متمايل شده و مىخواهد ملك تو را بگيرد و دل با خيانت دارد ، به من مىگويد اى اسود اى اسود او را بگير و از ميان بردار و گرنه ترا از ميان برمىدارد . » قيس قسم خورد و گفت : « به ذى الخمار سوگند كه دروغ مىگويد تو پيش من بزرگتر از آنى كه در بارهء تو انديشهء بد داشته باشم . » اسود گفت : « آيا تكذيب فرشته مىكنى ؟ فرشته راست ميگويد اما اكنون بدانستم