محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1353
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « برويد مادرانتان به عزايتان افتد كه از خليفهء پيمبر دربارهء گفتار شما چه ها ديدم . » پس از آن ابو بكر سوى اردوگاه آمد و كسان را روان كرد و بدرقه كرد . وى پياده مىرفت و اسامه سوار بود و عبد الرحمن بن عوف مركب ابو بكر را مىبرد . اسامه به ابو بكر گفت : « اى خليفهء پيمبر ، ترا به خدا يا تو سوار شو يا من پياده شوم . » ابو بكر گفت : « به خدا تو پياده نشود و من نيز سوار نمىشوم كه مىخواهم ساعتى در راه خداى بر خاك بروم و پايم خاك آلود شود كه پيكار جوى راه خدا به هر قدم كه مىرود هفتصد حسنه بر او نويسند و هفتصد درجه بالا برند و هفتصد گناه از او بردارند . » و چون ابو بكر بدرقه به سر برد به اسامه گفت : « اگر خواهى عمر را براى دستيارى من واگذارى » و اسامه به عمر اجازهء ماندن داد . آنگاه ابو بكر گفت : « اى مردم بايستيد كه ده چيز با شما بگويم كه به خاطر گيريد : « خيانت مكنيد ، به غنيمت دست مزنيد ، نامردى نكنيد ، كشته را « اعضاء نبريد ، طفل خردسال و پير فرتوت را مكشيد ، نخل نبريد و نسوزيد ، « درخت ميوه را نبريد . بز و گاو و شتر را جز براى خوردن مكشيد . به كسانى « برخورد مىكنيد كه در صومعه ها گوشه گرفتهاند تا وقتى كه به كار خودشان « مشغولند با آنها كارى نداشته باشيد ، به كسانى مىگذريد كه ظرفها از - « غذاهاى گونه گون براى شما مىآورند اگر چيزى از آن خورديد نام خدا را « ياد كنيد ، به كسانى برميخوريد كه ميان سر را ستردهاند و اطراف آن را به جا « نهادهاند آنها را با شمشير بزنيد . به نام خدا روان شويد كه خدايتان از طعنه « و طاعون محفوظ دارد . »