محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1236
تاريخ الطبرى ( فارسي )
قضيه را به پيمبر خبر دادند گفت : « مگر نگفتم تنها از اردوگاه برون نشويد . » و براى آنكه مخرجش بسته بود دعا كرد تا شفا يافت و آنكه به كوهستان طى افتاده بود به وسيلهء فرستادگان طى كه به مدينه آمدند به پيمبر هديه شد . ابو جعفر گويد : « قصهء اين دو مرد در روايت ابن اسحاق هست . و چون صبح شد مردم از بى آبى شكايت به پيمبر خدا بردند و او دعا كرد و خدا ابرى فرستاد كه بباريد و مردم سيراب شدند و به اندازهء حاجت خويش آب گرفتند . عاصم بن عمرو بن قتاده گويد : از محمود بن لبيد پرسيدم : « آيا مردم منافقان را مىشناختند ؟ » گفت : « آرى ، كس بود كه مىدانست برادرش يا پدرش يا عمويش يا خويشاوندش منافق است و از همديگر نهان ميداشتند . كسانى از قوم من از يك منافق سخن كردند كه به نفاق شهره بود و همه جا همراه پيمبر مىرفت و چون قصهء بى آبى حجر و دعاى پيمبر و باريدن ابر رخ داد به دو گفتيم : « ديگر چه مىگويى ؟ » گفت : « ابرى بود كه اتفاقا از اينجا مىگذشت . » و چون پيمبر خدا از آنجا حركت كرد در راه شتر وى گم شد و كسانى از ياران پيمبر بجستجوى شتر رفتند و يكى از ياران به نام عمارة بن حزم كه در عقبه و بدر حضور داشته بود پيش پيمبر بود ، و زيد بن نصيب قينقاعى كه منافق بود در اردو پيش با روى بود و گفت : « محمد گويد كه پيمبر است و از آسمان به شما خبر مىدهد ، اما نمىداند شترش كجاست ؟ » پيمبر به عماره كه پيش او بود گفت : « يكى گفته است كه محمد گويد پيمبر است و از آسمان به شما خبر مىدهد ، اما نمىداند شترش كجاست . به خدا من جز آنچه خدا به من بگويد نمىدانم ، اينك شتر را به من نشان داد كه در فلان دره است و مهار آن به درختى گير كرده است ، برويد آن را بياريد . » و برفتند و شتر را