محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1237
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بياوردند . و چون عمارة بن حزم پيش يار خويش برگشت گفت : « چيز عجيبى است ، همين دم پيمبر از يكى سخن آورد كه چنين و چنان گفته بود او سخنان زيد بن نصيب را بگفت - و خدايش خبر داده بود . » و يكى از آنها كه پيش يار عماره بود و پيش پيمبر نبوده بود گفت : « به خدا پيش از آنكه بيايى زيد اين سخنان گفت . » عماره گردن زيد را بگرفت و بفشرد و بانگ زد كه اى بندگان خدا به خدا بليه اى همراه من بود و نمىدانستم ، اى دشمن خدا برو و همراه من مباش . گويند : زيد از پس اين حادثه توبه كرد ، و به قولى همچنان بد دل بود تا بمرد . پس از آن پيمبر به راه مىرفت و چون كسى به جاى مىماند مىگفتند : « اى پيمبر فلان نيامد . » مىگفت : « كارى با او نداشته باشيد اگر خيرى در او باشد به شما ملحق مىشود و اگر جز اين باشد خدا شما را از وى آسوده كرد . » و چنان شد كه ابو ذر به جا ماند كه شترش از رفتار مانده بود و پيمبر همان سخنان گفت . و چون ابو ذر كندى شتر را بديد لوازم خويش را به پشت كشيد و پياده به دنبال پيمبر به راه افتاد و در يكى از منزلها به دو رسيد و يكى از مسلمانان كه از دور او را ديد گفت : « اى پيمبر خدا ، يكى تنها به راه مىآيد . » گفت : « چه خوش است ابو ذر باشد » و چون نيك نگريستند گفتند : « اى پيمبر خدا اينك ابو ذر است . » گفت : « خدا ابو ذر را رحمت كند ، تنها راه مىسپرد و تنها مىميرد و تنها محشور مىشود . » محمد بن كعب قرظى گويد : وقتى عثمان ابو ذر را به اقامت ربذه مجبور كرد و آنجا بمرد هيچكس جز زن و غلامش با وى نبود و به آنها گفت : « مرا غسل دهيد و