محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1352

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو بكر گفت : « بخدايى كه جان ابو بكر به فرمان اوست اگر بيم آن باشد كه درندگان مرا بربايد ، گروه اسامه را چنان كه پيمبر فرموده روان مىكنم و اگر در دهكده ها جز من كس نماند آن را مىفرستم . » ابن عباس گويد : « آنگاه از اطراف مدينه از قبايلى كه به سال حديبيه نيامده بودند ، كسان آمدند و با مردم مدينه به سپاه اسامه پيوستند و ابو بكر باقيماندهء قبايل را كه گروهى اندك بودند در ديارشان نگهداشت كه محافظ قبايل خويش باشند . حسن بصرى گويد : پيمبر پيش از وفات گفته بود كه گروهى از اهل مدينه و اطراف برون شوند و سالاريشان را به اسامة بن زيد داد ، عمر نيز جزو گروه اسامه بود و هنوز دنبالهء قوم از خندق نگذشته بود كه پيمبر درگذشت و اسامه مردم را نگهداشت و به عمر گفت : « سوى خليفهء پيمبر رو و اجازه بخواه كه با مردم باز گردم كه سران و بزرگان قوم همراه منند و بيم هست كه مشركان بر خليفه و باقيمانده پيمبر و باقيمانده مسلمانان تاخت آورند . » انصاريان گفتند : « اگر ابو بكر اصرار دارد كه برويم از قول ما بگو كه يكى سالدارتر از اسامه را سالار ما كند . » عمر ، به گفتهء اسامه ، پيش ابو بكر رفت و سخنان اسامه را به او گفت . ابو بكر گفت : « به خدا اگر در خطر سگان و گرگان باشم كه مرا به درد كارى را كه پيمبر گفته تغيير نمىدهم . » عمر گفت : « انصار خواسته‌اند كه سالارى قوم را به يكى سالدارتر از اسامه دهى . » ابو بكر كه نشسته بود چون اين بشنيد برجست و ريش عمر را گرفت و گفت : « اى پسر خطاب ، مادرت به عزايت افتد و ترا از دست بدهد پيمبر خدا او را به سالارى قوم گماشته و تو مىگويى او را بردارم ؟ » عمر پيش كسان بازگشت ، گفتند : « چه كردى ؟ »