محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1349

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كند . » اما بشير بن سعد گفت : « وى لج كرده و بيعت نمىكند تا كشته شود و كشته نشود مگر آنكه فرزندان و كسان و جمعى از قوم وى كشته شوند ، كارش نداشته باشيد كه براى شما ضررى ندارد كه يكى بيشتر نيست . » مشورت بشير را پذيرفتند و متعرض سعد نشدند و او در نماز جماعت حضور نمىيافت و در جمع آنها نمىآمد . و چون به حج مىرفت در مواقف با قوم همراه نمىشد . و چنين بود تا ابو بكر رحمه الله بمرد . ضحاك بن خليفه گويد : وقتى حباب بن منذر در سقيفه برخاست و شمشير كشيد و آن سخنان بگفت عمر به دو حمله برد و به دست او زد كه شمشير بيفتاد و آن را برداشت و سوى سعد جست و كسان به طرف سعد جستند و مردم گروه گروه بيعت كردند و سعد نيز بيعت كرد و حادثه اى ناگهانى چون حوادث جاهليت بود كه ابو بكر مقابل آن ايستاد و چون سعد را پايمال كردند يكى گفت : « سعد را كشتيد » عمر گفت : « خدا او را بكشد كه منافق است » آنگاه با شمشير سنگى را بزد و آن را ببريد . جابر گويد : به روز سقيفه سعد بن عباده به ابو بكر گفت : « شما گروه مهاجران در كار امارت من حسودى كرديد و تو و كسانم مرا به بيعت واداشتيد . » گفتند : « وادارت كرديم به جماعت ملحق شوى ، تا بيعت نكرده بودى مخير بودى اما اكنون كه جزو جماعت شدى اگر از طاعت بگردى يا از جماعت ببرى سرت را مىزنيم . » عاصم بن عدى گويد : روز پس از وفات پيمبر ، بانگزن ابو بكر بانگ زد كه گروه اسامه راهى شود و هيچكس از سپاه وى در مدينه نماند و همه به اردوگاه جرف روند . آنگاه ميان مردم به سخن ايستاد و حمد و ثناى خدا كرد و گفت :