محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1344

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عمر باز پيغام داد كه كارى رخ داده كه ناچار بايد حاضر باشى . ابو بكر پيش وى رفت و عمر گفت : « مگر ندانى كه انصار در سقيفهء بنى ساعده فراهم آمده‌اند و مىخواهند اين كار را به سعد بن عباده بسپارند و آنكه بهتر از همه سخن مىكند گويد : يك امير از ما و يك امير از قريش . » آنگاه ابو بكر و عمر شتابان به سوى انصار رفتند و در راه ابو عبيدة بن جراح را ديدند و با هم روان شدند و به عاصم بن عدى و عويم بن ساعده برخوردند كه به آنها گفتند : « باز گرديد كه آنچه مىخواهيد نمىشود » اما آن سه نفر گفتند : « باز نمىگرديم . » و برفتند و به جمع انصار رسيدند . عمر گويد : وقتى آنجا رسيديم ، من سخنى در خاطر گرفته بودم كه مىخواستم با آنها بگويم و تا رفتم سخن آغاز كنم ابو بكر گفت : « مهلت بده تا من سخن كنم و آنگاه هر چه مىخواهى بگوى » و سخن آغاز كرد . گويد : هر چه مىخواستم بگويم او گفت يا بيشتر گفت . عبد الله بن عبد الرحمن گويد : ابو بكر در آغاز حمد و ثناى خدا كرد ، سپس گفت : « خدا محمد را به رسالت سوى خلق فرستاد كه شاهد امت خويش « باشد ، تا او را بپرستند و به وحدانيت بستايند ، و اين به هنگامى بود كه « خدايان گونه گون مىپرستيدند و پنداشتند كه اين خدايان سنگى و چوبى « به نزد خداى يگانه ، شفاعتشان مىكنند و سودشان مىدهند . » آنگاه اين آيه را خواند : « * ( وَيَعْبُدُونَ من دُونِ الله ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ الله 10 : 18 ) * » [ 1 ] « يعنى : و سواى خدا چيزها مىپرستند كه نه ضررشان رساند و نه

--> [ 1 ] يونس : 19