محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1332

تاريخ الطبرى ( فارسي )

است . شنيده‌ام يكى از شما گفته اگر امير مؤمنان بميرد با فلانى بيعت مىكنم . هيچكس فريب نخورد و نگويد بيعت ابو بكر نيز ناگهانى بود . چنين بود اما خدا شر آن را ببرد و كسى از شما نيست كه چون ابو بكر ، كسان تسليم وى شوند . قصهء ما چنان بود كه وقتى پيمبر خدا درگذشت على و زبير و كسانى كه با آنها بودند در خانهء فاطمه بماندند ، انصار نيز خلاف ما كردند ، مهاجران پيش ابو بكر فراهم شدند و من به ابو بكر گفتم بيا سوى برادران انصارى خويش رويم ، به قصد آنها برفتيم و دو مرد پارسا را كه در بدر حضور داشته بودند ديديم كه گفتند : « اى گروه مهاجران كجا مىرويد ؟ » گفتيم : « پيش برادران انصارى خويش مىرويم . » گفتند : « برگرديد و كارتان را ميان خودتان تمام كنيد . » گفتيم : « به خدا پيش آنها مىرويم . » گويد : پيش انصاريان رفتيد كه در سقيفهء بنى ساعده فراهم بودند و مردى به جامه پيچيده در آن ميان بود گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « سعد بن عباده » گفتم : « چرا چنين است ؟ » گفتند : « بيمار است . » آنگاه يكى از انصار برخاست و حمد و ثناى خدا كرد و گفت : « اما بعد ، ما انصاريم و دستهء اسلاميم و شما قرشيان جماعت پيمبريد و ما از قوم شما بليه ديده‌ايم » گويد : ديدم كه مىخواهند ما را كنار بزنند و كار را از ما بگيرند ، در خاطر خويش گفتارى فراهم كرده بودم كه پيش روى ابو بكر بگويم ، تا حدى رعايت او مىكردم كه موقرتر و پخته تر از من بود و چون خواستم سخن آغاز كنم گفت : « آرام باش » و نخواستم نافرمانى او كنم ، پس او برخاست و حمد و ثناى خدا كرد و هر چه در خاطر خويش فراهم كرده بودم و مىخواستم بگويم او گفت و نكوتر گفت ، چنين گفت :