محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

796

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بار سوم نيز قرعه زدند كه به نام شتران بود و شتران را بكشتند و لاشه ها را واگذاشتند كه انسان و درنده را از آن باز نمىداشتند . پس از آن عبد المطلب برفت و دست پسر خويش عبد الله را به دست گرفته بود و چنان كه گويند به نزديك كعبه بر زنى از بنى اسد گذشت كه ام قتال نام داشت و دختر نوفل بن اسد بن عبد العزى بود و ورقة بن نوفل بن اسد برادر وى بود . و چون ام قتال در چهرهء عبد الله نگريست به دو گفت : « اى عبد الله كجا مىروى ؟ » عبد الله گفت : « با پدرم هستم . » ام قتال گفت : « به اندازهء همان شتران كه به فداى تو گشتند مىدهم كه هم اكنون با من در آميزى . » عبد الله گفت « اكنون پدرم با منست و از او جدا نتوانم شد . » عبد المطلب ، عبد الله را پيش وهب بن عبد مناف بن زهره برد كه در آن هنگام بسن و شرف ، سالار بنى زهره بود و آمنه دختر وهب را كه به نسب و مقام بهترين زن قريش بود به زنى او داد . آمنه دختر بره بود و او دختر عبد العزى ابن عثمان بن عبد الدار بن قصى بود . و مادرش ام حبيب دختر اسد بن عبد العزى بن قصى بود ، و مادر ام حبيب ، بره دختر عوف بن عبيد بن عويج بن عدى بن كعب بن لوى بود . گويند : عبد الله هماندم كه آمنه را به زنى گرفت به نزد وى رفت و با وى درآميخت كه محمد صلى الله عليه و سلم را بار گرفت . پس از آن عبد الله از پيش آمنه درآمد و به نزد ام قتال رفت كه با او چنان گفته بود ، و گفت : « چرا اكنون آن سخن كه ديروز مىگفتى نگويى ؟ » ام قتال گفت : « آن نور كه ديروز با تو بود برفته و مرا با تو حاجت نيست . » و چنان بود كه وى از ورقة بن نوفل برادر خويش كه نصرانى شده بود و كتب خوانده بود شنيده بود كه اين امت را از فرزندان اسماعيل پيمبرى خواهد