محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
797
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بود . از محمد بن اسحاق روايت كردهاند كه عبد الله به نزد زنى ديگر رفت كه با آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهره داشت و كار گل كرده بود و آثار گل بر او بود و آن زن را به خويشتن خواند و او كه آثار گل را بر عبد الله بديد رغبت نشان نداد و عبد الله از پيش وى برفت و شستشو كرد و پيش آمنه رفت و با وى درآميخت كه محمد صلى الله عليه و سلم را بار گرفت . پس از آن پيش زن ديگر رفت و گفت : « حاضرى ؟ » زن گفت : « آن وقت كه آمدى نورى بر پيشانيت بود و مرا خواستى كه نپذيرفتم و پيش آمنه رفتى كه نور را ببرد . » گويند : آن زن مىگفت كه وقتى عبد الله بر او گذر كرد سپيدى اى چون سپيدى پيشانى اسب بر پيشانى داشت و اميد داشتم كه از آن من شود ، اما پيش آمنه دختر وهب رفت و او پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را بار گرفت . از ابن عباس روايت كردهاند كه وقتى عبد المطلب عبد الله را مىبرد كه او را زن دهد ، بر زن كاهنى از قبيلهء خثعم گذشت كه فاطمه نام داشت و پدرش مرّ بود و زنى يهودى از مردم تباله بود كه كتب خوانده بود و نورى در پيشانى عبد الله بديد و به دو گفت : « اى جوان ، هم اكنون با من درآميز و يكصد شتر به تو مىدهم . » عبد الله گفت : « من با پدرم هستم و از او جدا شدن نتوانم . » آنگاه عبد المطلب او را ببرد و آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهره را به زنى او داد ، و عبد الله سه روز پيش وى بماند ، سپس بيامد و بر زن خثعمى گذر كرد و به آنچه گفته بود راغب شد و با او گفت : « به آنچه گفتى حاضرى ؟ » زن گفت : « به خدا من اين كاره نيستم ، اما نورى در چهرهء تو ديدم و خواستم كه از آن من شود و خدا آن را جايى كه مىخواست نهاد ، از آن پس كه مرا ديدى چه كردى ؟ »