محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
794
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كوچكترين فرزند وى بود و چنان كه گفتهاند به نزد وى محبوبتر از همه بود ، و عبد المطلب پنداشت كه اگر تير به نام وى در نيايد نكو باشد و چون تيردار تيرها را بگرفت كه قرعه در آرد ، عبد المطلب در دل كعبه به نزد هبل رفت و خدا را بخواند و تير به نام عبد الله درآمد و عبد المطلب كارد بر گرفت و دست عبد الله را بگرفت و سوى اساف و نائله رفت كه او را سر ببرد ، و اين دو بت قريش بود كه ذبيحه هاى خويش را به نزد آن سر مىبريدند و قرشيان از جايگاههاى خود برخاستند و گفتند : « اى عبد المطلب چه خواهى كرد ؟ » گفت : « او را سر مىبرم . » و قرشيان و فرزندان عبد المطلب گفتند : « به خدا نبايد او را سر ببرى مگر عذر نماند ، كه اگر جز اين كنى كسان فرزند خويش را بيارند و به قرعه سر ببرند و مردم را بقا نباشد . » مغيرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم كه عبد الله از طرف مادر به قبيله او انتساب داشت گفت : « به خدا نبايد او را بكشى مگر آنكه عذر نماند ، اگر او را فدا بايد داد با اموال خويش فدا مىدهيم . » قرشيان و فرزندان عبد المطلب نيز گفتند : « چنين مكن و او را سوى حجاز ببر كه آنجا زن غيبگويى هست كه شيطانى دارد و از او بپرس ، تا در كار خويش روشن شوى ، اگر گفت او را سر ببر خواهى بريد و اگر كار ديگرى گفت كه گشايشى در آن هست بپذير » . و برفتند تا به مدينه رسيدند ، و چنان كه گفتهاند زن غيبگو به خيبر بود و سوى خيبر شدند و غيبگو را بديدند و از او چاره پرسيدند و عبد المطلب قصهء خويش و پسر و نذر و كارى كه مىخواست كرد بگفت . غيبگو گفت : « امروز برويد تا شيطان من بيايد و از او بپرسم . » از پيش غيبگو برفتند و عبد المطلب خدا را بخواند و روز ديگر پيش غيبگو