محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
845
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عرب گفت : « آرى اى امير مؤمنان من در جاهليت كاهن بودم . » عمر گفت : « به ما بگو عجيبترين خبرى كه شيطانت برايت آورد چه بود ؟ » عرب گفت : « شيطانم يك ماه يا يك سال پيش از اسلام آمد و گفت : مگر نمىبينى كه كار جنيان دگرگون شده . » عمر گفت : « مردم نيز چنين مىگفتند ، به خدا من با گروهى از قرشيان به نزد بتى از بتان جاهليت بوديم كه يكى از عربان گوساله اى براى آن قربان كرده بود و منتظر بوديم كه گوساله را بر ما تقسيم كنند و از دل آن صدايى شنيدم كه هرگز صدايى نافذتر از آن نشنيده بودم و اين يك ماه يا يك سال پيش از ظهور اسلام بود كه مىگفت : « اى ذريح ، كارى موفقيت آميز است » و يكى فرياد زند و گويد : « لا إله الا الله » . جبير بن مطعم گويد : در بوانه به نزد بتى نشسته بوديم و اين يك ماه پيش از بعثت پيمبر خدا بود و شترى كشته بوديم كه يكى بانگ زد : عجب را بشنويد كه استراق وحى برفت و شهاب سوى ما اندازند و اين به سبب پيمبرى است كه در مكه آيد و نامش احمد است و هجرتگاه او يثرب است . گويد : و ما دست بداشتيم و پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم ظهور كرد . از ابن عباس روايت كردهاند كه يكى از بنى عامر پيش پيمبر صلى الله عليه و سلم آمد و گفت : « خاتم نبوت را كه ميان دو بازوى تو است به من بنما كه اگر محتاج علاج باشى علاجت كنم كه من معروفترين طبيب عربم . » پيمبر فرمود : « مىخواهى كه آيتى به تو بنمايم ؟ » مرد عامرى گفت : « آرى ، اين نخل را بخوان . » گويد : و پيمبر سوى نخل نگريست و آن را بخواند و نخل بيامد تا جلو او بايستاد . آنگاه به نخل گفت : « بازگرد . » و بازگشت .