محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

838

تاريخ الطبرى ( فارسي )

قلمس بود و او حذيفة بن فقيم بن عدى بود كه از بنى مالك بن كنانه بود . و پس از او پسرانش عهده دار كار پدر شدند ، و آخرين آنها ابو ثمامه جنادة بن عوف بن اميه بن قلع بن حذيفه بود كه به روزگار ظهور اسلام بود ، آنگاه ماه‌هاى حرام به جاى خود بازگشت و خدا آن را استوار كرد و نسىء باطل شد . و چون قوم معد فراوان شدند پراكنده شدند . ولى قرشيان مكه را رها نكردند و چون عبد المطلب زمزم را حفر كرد دو آهوى كعبه را كه جرهميان در آنجا انداخته بودند به دست آورد و چنان شد كه سابقاً در همين كتاب گفته‌ام . ابن اسحاق گويد : آنكه گنج را ربوده بود دُوَيك وابستهء بنى مليح بن عمرو خزاعى بود و قرشيان دست او را بريدند . حارث بن عامر بن نوفل و ابو اهاب بن عزيز بن قيس بن سويد تميمى برادر مادرى حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف و ابو لهب بن عبد المطلب نيز در قضيهء ربودن گنج كعبه متهم شدند و قرشيان پنداشتند كه آنها گنج كعبه را ربوده و به دويك سپرده‌اند و چون قرشيان متهمشان كردند دويك را نشان دادند كه دست وى بريده شد . گويند : قرشيان اطمينان يافتند كه گنج كعبه به نزد حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف است و وى را پيش يكى از زنان كاهن عرب بردند كه گفت : « چون حرمت كعبه را برده ده سال به مكه در نيايد . » و او ده سال بيرون مكه به سر برد . و چنان شد كه دريا كشتىاى را كه از آن يكى از بازرگانان رومى بود به جده انداخت كه درهم شكست و چون آن را بگرفتند و براى سقف كعبه آماده كردند و يك مرد قبطى در مكه بود كه نجارى مىدانست و مقدمهء كار فراهم آمد اما مارى از چاه خانهء كعبه كه جاى هدايا بود بيرون مىشد و بر ديوار كعبه بالا مىرفت كه قوم از آن بيم داشتند زيرا هر كه بدان نزديك مىشد صدا مىكرد و دهان مىگشود و يكى از روزها كه بر ديوار بود خدا پرنده اى فرستاد كه مار را برگرفت و ببرد و قرشيان گفتند : « اميدواريم كه خداوند از كارى كه در پيش داريم راضى باشد كه عاملى مناسب و