محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1216
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و پيمبر خشمگين شد و گفت : « اگر من عدالت نكنم كى عدالت مىكند ؟ » عمر بن خطاب گفت : « اى پيمبر خدا او را بكشيم ؟ » پيمبر گفت : « او را بگذاريد كه پيروانى پيدا مىكند كه چندان در دين تعمق كنند كه از آن بيرون شوند چنان كه تير از كمان بيرون مىشود . » ابو جعفر گويد : در روايت ابو سعيد خدرى هست كه اين سخن كه با پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم گفته شد دربارهء مالى بود كه على از يمن سوى وى فرستاده بود كه ميان جمعى و از جمله عيينة بن حصن و اقرع و زيد الخيل تقسيم كرد و يكى از حاضران چنان گفت . در روايت عبد الله بن ابى بكر هست كه يكى از ياران پيمبر كه با وى در حنين بوده بود مىگفت : « من بر شتر خويش پهلوى پيمبر راه مىسپردم و پاپوشى خشن داشتم و شتر من به شتر پيمبر برخورد و كنار پاپوشم به پاى پيمبر خورد و درد آورد و او تازيانه به پاى من زد و گفت : پاى مرا به درد آوردى ، كنار برو . و من برفتم روز بعد پيمبر مرا خواست و با خويش گفتم به خدا اين براى زحمت ديروز است و پيش او رفتم و منتظر تعرض بودم اما پيمبر گفت : ديروز پاى مرا به درد آوردى و من تازيانه به پاى تو زدم اكنون ترا خواستم كه آن را تلافى كنم و در مقابل آن تازيانه هشتاد گوسفند به من داد . » ابو سعيد خدرى گويد : وقتى پيمبر آن عطيه ها ، به قرشيان و ديگر مردم عرب داد و به انصار چيزى نداد آنها آزرده دل شدند و سخن بسيار كردند و يكيشان گفت : « به خدا پيمبر به قوم خود رسيد » و سعد بن عباده پيش وى رفت و گفت : « اى پيمبر خدا ، قوم انصار دربارهء تقسيم غنايم آزرده خاطر شدهاند كه به قوم خويش و مردم عرب عطيه هاى بزرگ داده اى و به آنها چيزى نداده اى . » پيمبر گفت : « سعد ، تو چه مىگويى ؟ » سعد گفت : « اى پيمبر خدا ، من نيز جزو قوم خودم هستم . » پيمبر گفت : « آنها را در پرچين فراهم آر . »