محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1201
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بود سرازير شديم و در تاريكى سحرگاه دشمن كه پيش از ما به دره رسيده و كمين كرده بود ناگهان حمله برد و كسان فرارى شدند و كس به كس نبود و پيمبر به طرف راست رفت و گفت : « اى مردم ، سوى من آييد ، من پيمبر خدايم . من محمد بن - عبد اللهم » . گويد : شتران در هم افتاده بود و مردم برفتند و تنى چند از مهاجر و انصار و خاندان پيمبر با وى بماندند ، از جمله مهاجران ابو بكر و عمر و از خاندان وى على بن ابى طالب و عباس بن عبد المطلب و پسرش فضل و ابو سفيان بن حارث و ربيعة بن حارث و ايمن بن عبيد پسر ام ايمن و اسامة بن زيد مانده بودند . يكى از مردان هوازن بر شتر سرخموى با پرچمى سياه و نيزه اى دراز پيشاپيش هوازن بود و چون به كسى مىرسيد با نيزه ضربت مىزد و چون كسى مقابل وى نبود نيزهء خويش را ، براى عقبماندگان هوازن بلند مىكرد كه به دنبال وى بيايند . و چون مردم فرارى شدند و نو مسلمانان مكه كه همراه پيمبر بودند اين بديدند آنچه را در دل داشتند به زبان آوردند . ابو سفيان گفت : « هزيمتشان تا دريا دوام دارد » در اين وقت تيرهاى قرعه را كه سنت بتپرستى بود در تيردان خود داشت . كلدة بن حنبل برادر مادرى صفوان بن اميه بانگ زد : « اكنون جادو باطل شد » صفوان كه هنوز مشرك بود و مهلتى كه پيمبر به دو داده بود به سر نرفته بود گفت : « خاموش باش كه خدا دهانت را بشكند ، يكى از مردان قريش فرمانرواى من باشد بهتر از آنكه يكى از هوازن باشد . » شيبة بن عثمان گويد با خودم گفتم كه امروز انتقام مىگيرم ( پدر وى در احد كشته شده بود ) امروز محمد را مىكشم ، و سوى پيمبر خدا رفتم كه او را بكشم و چيزى بيامد و دلم را بگرفت و طاقت اين كار نياوردم و بدانستم كه وى را محفوظ داشتهاند .