محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1202

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عباس بن عبد المطلب گويد : من با پيمبر بودم و عنان استر وى را نگهداشته بودم و پيمبر چون فرار كسان را ديد گفت : « اى مردم كجا مىرويد ! » و چون ديد كه به كسى توجه ندارند گفت : « اى عباس بانگ بزن كه اى گروه انصار ، اى بيعت كنندگان حديبيه ! و من صدايى رسا داشتم و فرياد زدم : اى گروه انصار ، اى بيعت كنندگان حديبيه ! و كسان جواب دادند اينك حاضريم ، و كس بود كه مىخواست شتر خويش را بازگرداند اما ميسر نبود و زره خويش را مىگرفت و به بر مىانداخت و شمشير و سپر خود را بر مىداشت و از شتر فرو مىجست و آن را رها مىكرد و به دنبال صدا مىآمد تا پيش پيمبر مىرسيد و چون يكصد كس به نزد وى فراهم شدند به مقابلهء دشمن پرداختند و جنگ انداختند . نخست بانگ جنگ « اى انصاريان » بود ، سپس « اى خزرجيان » شد و پايمردى كردند و پيمبر در ركاب بالا كشيد و جنگ آزمايى قوم را بديد و گفت : « اكنون تنور جنگ گرم شد . » ابن اسحاق گويد : به روز حنين ابو سفيان بن حارث استر پيمبر را مىكشيد و چون مشركان دور او صلى الله عليه و سلم را گرفتند فرود آمد و رجز مىخواند و مىگفت : « من پيمبرم نه دروغگو ، من پسر عبد المطلبم . » و كس از او دليرتر نبود . جابر بن عبد الله گويد : در آن اثنا كه مرد هوازنى ، پرچمدار شتر سوار ، چنان مىكرد على بن ابى طالب و يكى از انصار قصد او كردند و على از پشت سر بيامد و شتر را پى كرد كه بر دنبالهء خود به زمين افتاد و انصارى به شتر سوار حمله برد و ضربتى بزد كه پاى وى را از نيمهء ساق قطع كرد و از پشت شتر بيفتاد . گويد : مسلمانان دليرى كردند و كسان كه از هزيمت باز مىگشتند اسيران دست بسته را مىديدند كه از هوازن گرفته شده بود . پيمبر صلى الله عليه و سلم ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب را كه عنان ناقهء وى را به كف داشت نگريست و گفت : « كيستى ؟ » ابو سفيان از جمله كسانى بود كه پايمردى كرده بودند و پيش پيمبر مانده