محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1192

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيمبر گفت : « وى در امان است . » عمير گفت : « اى پيمبر خدا چيزى به من بده كه امان ترا بشناسد . » پيمبر عمامهء خويش را كه هنگام ورود مكه به سر داشت به دو داد و عمير برفت تا صفوان را در جده يافت كه مىخواست به دريا نشيند و گفت : « پدر و مادرم فداى تو باد ، ترا به خدا خويشتن را به خطر مينداز كه اينك از جانب پيمبر خدا براى تو امان آورده‌ام . » صفوان گفت : « از من دور شو و با من سخن مكن . » عمير گفت : « پدر و مادرم فداى تو باد ، پسر عمهء تو بهتر و نيكو كار تر و بردبارتر و نيكتر از همهء كسان است ، عزت وى عزت تو است ، و شرف وى شرف تو است و ملك وى ملك تو است . » گفت : « من از او بر جان خويش بيم دارم . » عمير گفت : « وى برد بارتر و بزرگوارتر از اين است . » و او را پيش پيمبر آورد كه گفت : « اين مىگويد كه تو مرا امان داده اى » پيمبر گفت : « راست مىگويد . » گفت : « دو ماه به من مهلت بده . » پيمبر گفت : « چهار ماه مهلت دارى . » زهرى گويد : ام حكيم دختر حارث بن هشام ، زن عكرمة بن ابو جهل ، و فاخته دختر وليد ، زن صفوان بن اميه ، اسلام آوردند و ام حكيم براى عكرمه از پيمبر امان خواست كه پذيرفته شد و به يمن رفت و او را بياورد و چون عكرمه و صفوان مسلمان شدند پيمبر زنانشان با همان نكاح اول باقى گذاشت . ابن اسحاق گويد : وقتى پيمبر خدا وارد مكه شد هبيرة بن ابى وهب مخزومى و عبد الله بن زبعرى سهمى به نجران گريختند و حسان بن ثابت شعرى در هجاى ابن - زبعرى و اقامت وى به نجران گفت كه چون بشنيد پيش پيمبر بازگشت و مسلمان