محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1183

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و او كلمهء شهادت بگفت . آنگاه پيمبر گفت : « اى عباس او را ببر و به نزديك دماغهء كوه در تنگناى دره نگهدار تا سپاهيان خدا بر او بگذرد . » گفتم : « اى پيمبر ! ابو سفيان مرديست كه سرفرازى را دوست دارد ، چيزى براى او مقرر كن كه در ميان قومش مايهء سرفرازى او شود . » پيمبر فرمود : « بسيار خوب ، هر كه به خانهء ابو سفيان در آيد در امان است ، و هر كه به مسجد الحرام در آيد در امان است و هر كه در خانه به روى خويش ببندد در امان است . » گويد : « ابو سفيان را ببردم و به نزديك دماغهء كوه در تنگناى دره بداشتم و قبايل بر او مىگذشت و او مىگفت : « اى عباس ، اينان كيانند ؟ » مىگفتم : « قبيلهء سليم است . » مىگفت : « مرا با سليم چكار ؟ » و قبيلهء ديگر مىگذشت و او مىگفت : « اينان كيانند ؟ » مىگفتم : « قبيلهء اسلم است . » مىگفت : « مرا با اسلم چكار ؟ » و قبيلهء جهنيه مىگذشت و او مىگفت : « اينان كيانند ؟ » مىگفتم : « قبيلهء جهينه است . » مىگفت : « مرا با جهنيه چكار ؟ » و چون پيمبر با گروه سبز گذشت كه از مهاجر و انصار بود و همه مسلح بودند و جز ديدگانشان ديده نمىشد ، ابو سفيان گفت : « ابو الفضل اينان كيانند ؟ » گفتم : « اين پيمبر است با مهاجر و انصار . » گفت : « اى ابو الفضل ، برادرزاده ات پادشاهى بزرگى دارد . » گفتم : « اين پيمبرى است . »