محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1177

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « چه كارى بود ؟ » گفت : « به من گفت : ميان كسان پناه بنه ، و چنين كردم . » گفتند : « آيا محمد اين را تاييد كرد ؟ » گفت : « نه . » گفتند : « به خدا با عقل تو بازى كرده و گفتهء تو براى ما كارى نخواهد ساخت . » گفت : « جز اين كارى نتوانستم كرد . » گويد : پيمبر بفرمود تا مردم آماده شوند و به كسان خود نيز گفت تا لوازم وى را آماده كنند . ابو بكر پيش دختر خود عايشه رفت كه لوازم پيمبر را آماده مىكرد و گفت : « دختركم ، پيمبر گفته لوازم آماده كنيد ؟ » گفت : « آرى ، تو نيز آماده شو . » ابو بكر گفت : « قصد كجا دارد ؟ » عايشه گفت : « به خدا نمىدانم . » پس از آن پيمبر خدا به مردم اعلام كرد كه آهنگ مكه دارد و گفت بكوشند و آماده شوند . آنگاه گفت : « خدايا خبر و خبرگيران را از قرشيان بازدار تا آنها را غافلگير كنيم . » عروة بن زبير گويد : وقتى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم آماده حركت سوى مكه شد حاطب بن ابى بلتعه نامه اى به قرشيان نوشت و قضيه را به آنها خبر داد و نامه را به يكى از زنان مزينه و به گفتهء بعضىها به ساره وابستهء يكى از بنى عبد المطلب داد و دستمزدى براى او نهاد كه نامه را ببرد و زن نامه را در موى خويش نهاد و آن را بپيچيد و به راه افتاد . پيمبر از آسمان خبر يافت كه حاطب چنين كرده و على بن ابى طالب و زبير بن عوام را بفرستاد و گفت زنى نامه اى از حاطب سوى قريش مىبرد كه حركت ما را به آنها خبر دهد ، او را بگيريد .