محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1167
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم وقتى شنيديد كه تكبير گفتم و به سپاه حمله بردم تكبير گوييد و حمله كنيد . گويد : در آن حال بوديم و انتظار داشتيم غافلگيرشان كنيم يا خبرى از آنها به دست آريم ، و شب گذشت و چوپان قوم كه در آنجا به چرا رفته بود دير كرد و بر او بيمناك شدند و سالارشان رفاعة بن قيس برخاست و شمشير به گردن آويخت و گفت : « به دنبال چوپان مىروم ، گويا حادثه اى براى او رخ داده . » و كسانى از همراهان وى گفتند : « نرو ، ما مىرويم . » رفاعه گفت : « به خدا كسى جز من نرود . » گفتند : « پس ما نيز با تو مىآييم . » گفت : « به خدا هيچكس از شما همراه من نيايد . » گويد : روان شد و نزديك من رسيد و من تيرى بينداختم كه در قلب وى جاى گرفت و صدايش در نيامد و من برجستم و سر او را بريدم . آنگاه از يك طرف سپاه حمله بردم و تكبير گفتم و دو رفيقم نيز حمله كردند و تكبير گفتند و قوم فرارى شدند و زن و فرزند و سبك وزن هر چه توانستند همراه بردند و ما شتر بسيار و گوسفند فراوان برانديم و پيش پيمبر آورديم و من سر رفاعه را همراه داشتم . سيزده شتر به من داد كه زنم را به خانه آوردم . به گفته واقدى پيمبر ابى حدرد را با ابو قتاده به اين سفر جنگى فرستاد و شانزده كس بودند و پانزده روز در سفر بودند و هر يك شانزده سهم گرفتند و هر شتر برابر ده گوسفند بود ، و چهار زن گرفته بودند كه يكيشان دخترى زيبا بود و به ابو قتاده رسيد و محمية بن جزء دربارهء او با پيمبر سخن كرد و پيمبر از ابو قتاده پرسيد و گفت او را از غنيمت خريدهام . پيمبر گفت : « او را به من ببخش . » ابو قتاده دختر را به پيمبر بخشيد كه او را به محمية بن جزء زبيدى داد . گويد : و در همين سال پيمبر ابو قتاده را به غزاى دره اضم فرستاد . 35 )