محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1160

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فرستاد كه در كديد بودند و گفت به آنها حمله برد و من نيز جزو همراهان وى بودم و برفتيم و چون به كديد رسيديم به حارث بن مالك ليثى بر خورديم و او را بگرفتيم . اما حارث گفت : « من آمده‌ام مسلمان شوم . » غالب گفت : « اگر آمده اى مسلمان شوى ضرر ندارد كه شب و روزى دربند بمانى و اگر جز اين باشد از تو در امان باشيم . » و او را در بند كرد و مردك سياهى را كه همراه ما بود بر او گماشت و گفت با وى باش تا ما بياييم و اگر با تو نزاع كرد سرش را ببر . گويد : سپس رفتيم تا به درهء كديد رسيديم و بعد از پسينگاه در عشيشيه فرود آمديم و يارانم مرا به ديدبانى فرستادند و من بر تپه اى رفتم كه همه جا را ببينم و آنجا دراز كشيدم و اين به نزديك غروب بود و يكى از آنها بيامد و مرا ديد كه بر تپه دراز كشيده بودم و به زن خويش گفت : « به خدا روى تپه سياهىاى مىبينم كه اول روز نديده بودم ، ببين سگان ظرف ترا آنجا نكشيده باشند . » زن بنگريست و گفت : « به خدا چيزى گم نشده . » مرد گفت : « كمان مرا با دو تير بيار . » و چون كمان و تير بياورد تيرى بينداخت كه به پهلويم فرو رفت و من تير را در آوردم و به يك سو نهادم و تكان نخوردم . مرد گفت : « دو تير من به او خورد اگر ديده بان بود تكان خورده بود ، وقتى صبح شد برو تيرهاى مرا بگير كه سگان دندان نزنند . » گويد : صبر كردم تا گله بيامد و چون شير بدوشيدند و بنوشيدند و آرام گرفتند و پاسى از شب گذشت به آنها حمله برديم و كسان بكشتيم و گوسفندان برانديم و بازگشتيم و بانگزن به طلب كمك سوى قوم رفت و ما شتابان بيامديم و به حارث بن مالك و گماشتهء او رسيديم و هر دو را همراه برديم و كمكيان قوم بيامدند كه تاب آنها نداشتيم و چون نزديك شدند و تنها دره كديد ميان ما فاصله بود خدا عز و جل از آنجا كه