محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1144

تاريخ الطبرى ( فارسي )

باذان گفت : « اين سخن از پادشاه نيست ، به اعتقاد من اين مرد پيمبر است بايد منتظر بمانيم اگر آنچه گفته راست باشد اين ، سخن پيمبر مرسل است و اگر راست نيايد در كار وى بنگريم . » چيزى نگذشت كه نامهء شيرويه به باذان رسيد كه من خسرو را كشتم به سبب آنكه اشراف پارسيان را كشته بود و كسان را در مرزها بداشته بود ، چون نامهء من به تو رسد مردم ناحيهء خود را به اطاعت من آر و دربارهء مردى كه خسرو نامه نوشته كارى مكن تا فرمان من به تو رسد . » چون نامهء شيرويه به باذان رسيد گفت : « اين مرد پيمبر است . » و اسلام آورد و ابناى پارسى مقيم يمن با وى مسلمان شدند . حميريان خر خسرو را ذو المعجزه مىگفتند به سبب كمربندى كه پيمبر به دو داده بود كه كمربند را در زبان حمير معجزه مىگفتند . بابويه به باذان گفت : « هرگز با كسى پر مهابت تر از اين مرد سخن نكرده بودم . » باذان گفت : « نگهبان داشت ؟ . » گفت : « نه . » واقدى گويد : در همين سال پيمبر به مقوقس بزرگ قبطيان نامه نوشت كه مسلمان شود اما مسلمان نشد . ابو جعفر گويد : چون پيمبر از غزاى حديبيه به مدينه بازگشت ذى حجه و قسمتى از محرم را در آنجا به سر برد و آن سال مشركان عهده دار كار حج بودند .