محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1143

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و فرستادگان برفتند تا پيش پيمبر رسيدند بابويه گفت : « شاهنشاه شاه شاهان ، خسرو ، به شاه باذان نوشته و فرمان داده كه كس بفرستد و ترا ببرد و مرا فرستاده كه با من بيايى و اگر بيايى نامه اى به شاه شان نويسد كه ترا سودمند افتد و دست از تو بدارد و اگر نيايى دانى كه ترا با قومت نابود كند و ديارت را به ويرانى دهد . » هنگامى كه آن دو تن به نزد پيمبر آمدند ريش خود را تراشيده بودند و سبيل گذاشته بودند ، و پيمبر ديدن آنها را خوش نداشت و سوى آنها نگريست و گفت : « كى گفته چنين كنيد ؟ » گفتند : « پروردگار ما چنين گفته است . » مقصودشان خسرو بود . پيمبر گفت : « ولى پروردگار من گفته ريش بگذارم و سبيل بسترم . » آنگاه گفت : « برويد و فردا پيش من آييد . » و از آسمان براى پيمبر خدا خبر آمد كه خدا شيرويه پسر خسرو را بر او مسلط كرد كه در ماه فلان و شب فلان در فلان وقت شب پدر را بكشت . واقدى گويد : شيرويه شب سه شنبه دهم جمادى الاول سال هفتم هجرت شش ساعت از شب رفته پدر را بكشت . يزيد بن حبيب گويد : پيمبر آن دو فرستاده را بخواست و خبر را با آنها بگفت . گفتند : « مىدانى چه مىگويى ؟ ما كوچكتر از اين را بر تو نمىبخشيم اين خبر را براى شاه بنويسيم ؟ . » پيمبر گفت : « آرى ، براى او بنويسيد و بگوييد كه دين و قدرت من به وسعت ملك كسرى مىشود و اگر اسلام به يارى ملك يمن را به تو دهم و ترا پادشاه ابناء كنم . » آنگاه پيمبر خدا كمربندى را كه طلا و نقره داشت و يكى از پادشاهان به دو هديه كرده بود به خر خسرو داد و فرستادگان از پيش وى سوى باذان باز رفتند و ما وقع را با وى بگفتند .