محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1142
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرستند . » و چنان بود كه پيمبر عود و عنبر زنان نجاشى را پيش ام حبيبه مىديد و چيزى نمىگفت . ام حبيبه گويد : در دو كشتى سوار شديم و ناخدايان با ما بودند تا به جار رسيديم و بر مركب به مدينه شديم . و پيمبر به خيبر رفته بود و كسانى سوى او شدند و من در مدينه بماندم تا پيمبر بيامد و من پيش او رفتم و از من دربارهء نجاشى پرسش مىكرد و من سلام ابرهه را به دو رسانيدم و پيمبر سلام وى را جواب گفت . و چون ابو سفيان خبر يافت كه پيمبر ام حبيبه را به زنى گرفته اين كار را پسنديد . در همين سال پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم به خسرو نامه نوشت و نامه را با عبد الله بن حذافه سهمى بفرستاد كه بدين مضمون بود : « بسم الله الرحمن الرحيم از محمد پيمبر خدا به خسرو ، بزرگ پارسيان ، درود بر آنكه پيرو هدايت شود و به خدا و پيمبر وى ايمان آرد و شهادت دهد كه خدايى جز خداى يگانه نيست . من پيمبر خدا به سوى همه كسانم تا همه زندگان را بيم دهم ، اسلام بيار تا سالم بمانى و اگر دريغ كنى گناه مجوسان به گردن تو است . » و خسرو نامهء پيمبر را بدريد و پيمبر گفت : « ملكش پاره شود . » يزيد بن ابى حبيب گويد : پس از آن خسرو به باذان فرمانرواى يمن نوشت كه كه دو مرد دلير به نزد اين مرد حجازى فرست كه او را سوى من آرند و باذان بابويه پيشگار خود را كه خط فارسى مىنوشت و حساب مىدانست با يكى از پارسيان به نام خسرو فرستاد و نامه اى به پيمبر نوشت كه با آنها سوى خسرو شود و به بابويه گفت : « به ديار اين مرد شو و با او سخن كن و خبر او را براى من بيار . » فرستادگان باذان برفتند تا به طايف رسيدند و كسانى از قرشيان را آنجا ديدند و از كار پيمبر پرسيدند كه گفتند وى در مدينه است و از آمدن آنها خوشدل شدند و با همديگر گفتند : « بشارت كه خسرو ، شاه شاهان ، با او در افتاد و كارش به سر رسيد . »