محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1135

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : با وى برفتيم و چون به نزد شاه رسيديم گفت : « شما از جماعت اين مرد هستيد ؟ . » گفتيم : « آرى . » گفت : « كدامتان خويشاوند نزديك اوست ؟ . » گفتم : « منم . » ، به خدا هرگز كسى را از اين ختنه نكرده ، يعنى هرقل ، نابابتر نديده بودم . آنگاه به من گفت : « نزديك بيا . » و مرا پيش روى خود نشاند و يارانم را پشت سر من نشانيد و گفت : « من از او پرسش مىكنم اگر دروغ گفت سخن او را رد كنيد . » گويد : به خدا اگر دروغ مىگفتم سخنم را رد نمىكردند ، ولى من سالار قوم بودم و دروغ را خوش نداشتم و مىدانستم كه اگر دروغ بگويم به ديگران خواهند گفت كه من دروغ گفته‌ام بدين جهت دروغ نگفتم . هرقل گفت : « از اين مرد كه ميان شما ظهور كرده و دعوى پيمبرى دارد به من خبر بده . » گويد : و من به ناچيز وانمودن وى پرداختم و گفتم : « اى پادشاه كار وى براى تو چه اهميت دارد كه وضع وى ناچيزتر از آنست كه به تو گفته‌اند . » اما هرقل به اين سخن توجه نكرد و گفت : « به سؤالات من دربارهء او جواب بده . » گفتم : « هر چه مىخواهى بپرس . » گفت : « نسب وى در ميان شما چگونه است ؟ » گفتم : « نسب وى خالص و معتبر است . » گفت : « آيا كسى از خاندان وى چنين سخنانى گفته كه از او تقليد مىكند ؟ . » گفتم : « نه . » گفت : « آيا پادشاهىاى داشته كه گرفته‌اند و اين سخن او زده كه پادشاهى وى را پس دهيد . » گفتم : « نه . »