محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1131

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جمعى از آنها آهنگ كمك با يهودان خيبر دارند و على شبانگاه به راه مىرفت و روز نهان مىشد و يكى را كه خبرگير قوم بود دستگير كرد و او گفت كه وى را به خيبر فرستاده‌اند كه كمك قوم را به آنها عرضه دارد و در عوص حاصل خيبر را بگيرند . گويد : سفر جنگى زيد بن حارثه سوى ام قرفه در رمضان همين سال بود كه ام قرفه ، فاطمه دختر ربيعة بن بدر ، را بكشت ، و قتل وى صورتى بسيار سخت داشت كه دو پايش را به دو شتر بستند و براندند تا به دو نيمه شد ، و او پيرى فرتوت بود . و سبب آن بود كه پيمبر زيد بن حارثه را سوى وادى القرى فرستاده بود كه با بنى فزاره رو به رو شد و جمعى از ياران وى كشته شدند و زيد از ميان كشتگان بگريخت و وردة بن عمر و يكى از مردم بنى سعد جزو كشته شدگان بود كه يكى از مردم بنى بدر او را بكشت و چون زيد بازگشت ، نذر كرد كه جنب نشود تا به جنگ فزاره رود ، و چون زخم وى بهبود يافت پيمبر او را با سپاهى سوى بنى فزاره فرستاد و در وادى القرى با آنها رو به رو شد و كسان بكشت كه قيس بن مسحر يعمرى از آن جمله بود و ام قرفه و دختر او را اسير گرفت و بگفت تا او را بكشند و او را به دو شتر بست و دو نيمه كرد و دختر ام قرفه را با عبد الله بن مسعده پيش پيمبر بردند . دختر ام قرفه اسير سلمة بن عمرو بن اكوع بود و ام قرفه شريف قوم خويش بود و عربان به مثل مىگفتند : « اگر شريفتر از ام قرفه بودى ، بيشتر از اين نبودى . » پيمبر دختر را از سلمه خواست كه به دو بخشيد و پيغمبر دختر را به حزن بن ابى وهب خال خويش بخشيد كه عبد الرحمان بن حزن را از او آورد . روايت ديگر دربارهء اين سفر جنگى از سلمة بن اكوع هست كه سالار قوم ابو بكر بن ابى قحافه بود . گويد : پيمبر ابو بكر را سالار ما كرد و به جنگ بنى فزاره رفتيم و چون به آب آنها نزديك شديم ابو بكر گفت بخوابيم ، و چون نماز صبح بكرديم ، ابو بكر گفت تا به آنها حمله برديم و بر سر آب ، كسان بكشتيم و من گروهى از كسان را ديدم كه با زن