محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
821
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اى پادشاه اينها شتر مرا بردهاند و شتر من پيش اينهاست . » افعى به آنها گفت : « چه مىگويد ؟ » گفتند : « در اين سفر كه سوى تو مىآمديم جاى پاى شترى را ديديم و اياد گفت : « يك چشم بوده است . » از اياد پرسيد : « از كجا دانستى كه يك چشم بوده است . » گفت : « ديدم كه علفها را كاملا از يك طرف چريده بود ولى طرف ديگر علف انبوه و فراوان و دست نخورده بود ، و گفتم يك چشم بوده است . » انمار گفت : « ديدم كه پشگل شتر يك جا ريخته است و اگر دم بلند داشت با آن پخش مىكرد و بدانستم كه دم كوتاه است . » ربيعه گفت : « ديدم اثر يكى از پاها ثابت و اثر پاى ديگر نامرتب است و بدانستيم كه لوچ است . » مضر گفت : « ديدم كه قسمتى از زمين را چريده و از آن گذشته و علف انبوه تازه را رها كرده و به علفت كمتر رسيده و چريده و بدانستم كه فرارى است . » افعى گفت : « راست مىگويند رد پاى شتر تو را ديدهاند ، شتر پيش آنها نيست برو شترت را پيدا كن » آنگاه افعى به آنها گفت : « شما كيستيد ؟ » و چون نسب خويش بگفتند خوش آمد و درود گفت و پرسيد : « كارتان چيست ؟ » آنها نيز قصهء پدر خويش را با او بگفتند . افعى گفت : « شما با اين هوش كه مىبينم چه احتياج به من داريد . » گفتند « پدرمان چنين فرمان داده است . » آنگاه بفرمود تا آنها را جا دادند و خادم دار الضيافه را بگفت تا با آنها نكو رفتار كند و حرمت بدارد و هر چه مىتواند پذيرايى كند . سپس يكى از غلامان خود را كه هوشيار و ادب آموخته بود گفت : « مراقب باشد هر چه ميگويند به من خبر بده »