محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
822
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چون در بيت الضيافه فرود آمدند ناظر يك چونه عسل براى آنها آورد كه بخوردند و گفتند : « عسلى از اين خوشمزه تر و نكوتر و شيرينتر نديده بوديم . » اياد گفت : « راست گفتيد اگر زنبور ، آن را در كاسهء سر ستمگرى نريخته بود » و غلام آن را به خاطر سپرد . چون موقع غذا رسيد ، غذا آوردند ، گوسفندى بريان كرده بود ، كه بخوردند و گفتند : « بريانى پخته تر و نرمتر و چاقتر از اين نديده بوديم . » انمار گفت : « راست گفتيد ، اگر شير سگ نخورده بود . » آنگاه شراب آوردند و چون بنوشيدند گفتند : « شرابى پاكيزه تر و خوشگوارتر و صافتر و خوشبوتر از اين نديده بوديم . » ربيعه گفت : « راست گفتيد اگر تاك آن بر قبرى نروييده بود . » آنگاه گفتند : « كسى را مهماندوستتر و خانه آبادتر از اين پادشاه نديدهايم . » مضر گفت : « راست گفتيد ، اگر پسر پدرش بود . » غلام پيش افعى رفت و آنچه را گفته بودند به دو خبر داد . افعى پيش مادر خود رفت و گفت : « تو را به خدا قسم مىدهم بگو من كيستم و پدرم كيست ؟ » گفت : « اين سؤال را براى چه مىكنى ، تو پسر افعى پادشاه بزرگ هستى . » گفت : « واقعا راست مىگويى ؟ » و چون اصرار كرد گفت : « پسر من ، پدرت افعى كه منسوب به او هستى پيرى شكسته بود و بيم داشتم اين ملك از خاندان ما برود و شاهزادهء جوانى پيش ما آمد و من او را به خويشتن خواندم و تو را از او آبستن شدم . » آنگاه پيش ناظر فرستاد و گفت : « عسلى كه براى اينها فرستاده بودى چه بود و از كجا آمده بود ؟ » گفت : « به ما گفته بودند كندوى زنبورى در چاهى هست ، كس فرستادم كه