محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1122
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اين مرد را فرستادهاند . » وقتى سهيل پيش پيمبر رسيد گفتگو بسيار شد آنگاه صلح در ميان رفت و چون كار التيام يافت و جز نامه نوشتن نماند عمر بن خطاب برجست و پيش ابو بكر رفت و گفت : « اى ابو بكر مگر او پيمبر خدا نيست ؟ . » ابو بكر گفت : « چرا . » گفت : « مگر ما مسلمان نيستيم ؟ . » ابو بكر گفت : « چرا . » گفت : « مگر آنها مشرك نيستند ؟ . » ابو بكر گفت : « چرا . » گفت : « پس چرا در كار دين خود تحمل زبونى كنيم ؟ » ابو بكر گفت : « اى عمر مطيع وى باش من شهادت مىدهم كه او پيمبر خدا است . » آنگاه عمر پيش پيمبر آمد و گفت : « مگر تو پيمبر خدا نيستى ؟ » پيمبر گفت : « چرا . » گفت : « مگر ما مسلمان نيستيم ؟ . » پيمبر گفت : « چرا . » گفت : « مگر آنها مشرك نيستند ؟ . » پيمبر گفت : « چرا . » گفت : « پس چرا در كار دين خويش تحمل زبونى كنيم ؟ . » پيمبر گفت : « من بنده و فرستادهء خدايم و خلاف فرمان وى نكنم ، او نيز مرا وا نخواهد گذاشت . » عمر مىگفت : « از بيم سخنانى كه آن روز گفتم پيوسته روزه مىداشتم و صدقه مىدادم و نماز مىكردم و بنده آزاد مىكردم تا اميدوار شدم كه خوب شده باشد . »