محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1121

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : بيعت كرديم كه فرار نكنيم و تا پاى مرگ مقاومت كنيم . سلمة بن اكوع گويد : پيمبر زير درخت بود كه كسان را به بيعت خواند و من جزو نخستين كسانى بودم كه بيعت كردند . آنگاه بسيار كسان بيعت كردند و در آن ميانه پيمبر به من گفت : « سلمه بيعت كن . » گفتم : « اى پيمبر ، من جزو اولين كسانى بودم كه بيعت كرده‌اند . » گفت : « باز هم . » و چون سلاح نداشتم سپرى به من داد . پس از آن بيعت ادامه يافت تا به آخر رسيد و پيمبر گفت : « سلمه بيعت نمىكنى ؟ . » گفتم : « اى پيمبر ، دو بار بيعت كرده‌ام . » گفت : « باز هم . » بار سوم بيعت كردم و پيمبر گفت : « سپرى كه به تو دادم چه شد ؟ . » گفتم : « عمويم عامر سلاح نداشت و سپر را به دو دادم . » پيمبر بخنديد و گفت : « تو چنانى كه گذشتگان گفته‌اند : خدايا دوستى به من بده كه او را از خودم بيشتر دوست داشته باشم . » ابن اسحاق گويد : پيمبر با كسان بيعت كرد و هيچكس از مسلمانان به جز جد بن قيس از بيعت باز نماند . جابر بن عبد الله گويد : گويى او را مىبينم كه به شكم شتر خويش چسبيده بود كه نهان ماند . پس از آن خبر آمد كه شايعهء قتل عثمان نادرست بود . ابن اسحاق گويد : پس از آن قرشيان سهيل بن عمرو را سوى پيمبر فرستادند و گفتند : « با وى صلح كن به شرط آنكه امسال بازگردد كه عربان نگويند به زور وارد مكه شده است . » و چون سهيل از دور نمايان شد و پيمبر او را بديد گفت : « صلح مىخواهند كه