محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1104

تاريخ الطبرى ( فارسي )

من بود و پيمبر مرا همراه برد . در آن هنگام زنان كمخور بودند و گوشت بسيار نداشتند كه سنگين باشند . گويد : و چنان بود كه وقتى شتر من آمادهء حركت بود در هودج خويش مىنشستم و كسان مىآمدند و هودج مرا بر شتر مىنهادند و با ريسمان مىبستند و مهار شتر را مىگرفتند و مىبردند . و چون پيمبر از سفر بنى المصطلق باز مىگشت نزديك مدينه در منزلى فرود آمد و پاسى از شب آنجا بماند آنگاه نداى رحيل دادند و چون مردم روان شدند من به حاجتى برون شدم و گردن بند به گردنم بود و چون فراغت يافتم گردن بند از گردنم افتاد و ندانستم و چون به خيمه بازگشتم آن را به گردن خود نديدم و به جستجوى گردن بند به همانجا كه آمده بودم بازگشتم و آن را نيافتم . در اين وقت آنها كه شتر مرا مىبردند آمده بودند و هودج را بر شتر نهاده بودند و پنداشته بودند در آن نشسته‌ام و مهار شتر را گرفته بودند و رفته بودند . گويد : همين كه من به اردوگاه بازگشتم هيچكس آنجا نبود و همه رفته بودند و من روپوش به خود پيچيدم و در مكان خويش خفتم و دانستم كه چون مرا نيابند باز مىگردند و همچنان خفته بودم كه صفوان بن معطل سلمى بر من گذشت كه به حاجتى از اردو عقب مانده بود و چون سياهى مرا بديد بيامد و نزديك ايستاد و مرا بشناخت كه پيش از آنكه پرده مقرر شود مرا مىديده بود و چون مرا بديد انا لله بر زبان آورد و گفت : « خدايت رحمت كند چرا عقب مانده اى ؟ » گويد : « و من با او سخن نكردم . » آنگاه صفوان شتر را نزديك آورد و گفت : « سوارشو » و چون به كنارى رفت و من بر شتر نشستم بيامد و مهار بگرفت و شتابان به طلب اردو روان شد و صبحگاهان كه كسان فرود آمده بودند و آرام گرفته بودند صفوان نمودار شد كه شتر را مىكشيد و دروغزنان سخنان ناروا گفتند و شايعه در اردو افتاد و من از همه جا بى خبر بودم .