محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1105
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پس از آن به مدينه آمديم و من به شدت بيمار شدم و از جايى خبر نداشتم . پيمبر و پدر و مادرم از قصه خبر يافته بودند ولى كم و بيش چيزى از آن با من نگفتند ولى پيمبر با من مهربان نبود كه از پيش وقتى بيمار مىشدم مهربانى مىكرد و در اين بيمارى چنان نبود و همين كه پيش من مىآمد و مادرم به پرستارى اشتغال داشت ، مىگفت : « چطورند ؟ » و بيش از اين نمىگفت و من كه از جفاى وى سخت غمگين بودم گفتم : « اى پيمبر خدا اگر اجازه دهى پيش مادرم روم كه پرستاريم كند . » پيمبر گفت : « مانعى نيست . » و من به خانهء مادرم رفتم و چيزى نمىدانستم و پس از بيست و چند روز بهبودى يافتم . گويد : ما مردمى صحرايى بوديم و اين آبريزگاه كه عجمان دارند در خانه نداشتيم و آن را ناخوشايند مىدانستيم و به كنار مدينه مىرفتيم و زنان براى حاجت خويش برون مىشدند . شبى به حاجت برون شدم و ام مسطح همراه من بود و هنگامى كه با من راه مىرفت در جامهء خود بيفتاد و گفت : « زبون باد مسطح » گفتم : « چرا دربارهء يكى از مهاجران كه در بدر حضور داشته چنين مىگويى ؟ » ام مسطح گفت : « دختر ابو بكر ! مگر خبر را نشنيده اى ؟ » گفتم : « كدام خبر ؟ » و او سخنان مردم دروغزن را براى من بگفت . گفتم : « چنين گفتهاند ؟ » گفت : « آرى ، به خدا چنين گفتهاند . » گويد : به خدا چنان غمين شدم كه به حاجت نتوانستم رفت و بازگشتم و چنان مىگريستم كه پنداشتم جگرم از گريه پاره خواهد شد و به مادرم گفتم : « خدا از تو در گذرد ، مردم اين سخنان مىگويند و تو مىشنوى به من نمىگويى ؟ » مادرم گفت : « دختر جان آرام باش ، هر زن زيبايى كه شوهرش دوستش دارد و هوو داشته باشد دربارهء وى اين گونه سخنان گويند . »