محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1102
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيمبر رفت و گفت : « اى پيمبر خداى شنيدهام مىخواهى عبد الله بن ابى را به سبب سخنانى كه از او شنيده اى بكشى اگر چنين خواهى كرد به من بگو تا سر او را نزد تو آرم ، به خدا مردم خزرج دانند كه هيچكس از من نسبت به پدر نيكوكارتر نبود و بيم دارم به ديگرى بگويى و او را بكشد و من طاقت نيارم كه قاتل پدر را ببينم و او را بكشم و مؤمنى را در مقابل كافرى كشته باشم و جهنمى شوم . » پيمبر گفت : « با او مدارا مىكنيم و مادام كه با ماست صحبت او را نكو مىداريم . » از آن پس وقتى عبد الله بن ابى كارى ناروا مىكرد قوم وى به ملامتش بر مىخاستند . و چون پيمبر از قضيه خبر يافت به عمر گفت : « مىبينى ! به خدا اگر وقتى گفتى او را بكشم ، خونش ريخته بودم كسانى به طرفدارى او بر مىخاستند كه اگر اكنون بگويم او را مىكشند » عمر گفت : « به خدا مىدانم كه رأى پيمبر خدا پر بركتتر از رأى من بود » گويد : مقيس بن صبابه از مكه بيامد و مسلمانى نمود و گفت : « اى پيمبر خداى ، مسلمان پيش تو آمدهام و خونبهاى برادر خويش را مىخواهم كه به خطا كشته شده » و پيمبر بگفت تا خونبهاى برادر وى را بدهند و مدتى كوتاه در مدينه بود آنگاه قاتل برادر را بكشت و مرتد سوى مكه بازگشت . در جنگ بنى المصطلق از آنها بسيار كس كشته شد . از جمله على بن ابى طالب مالك و پسر وى را بكشت و پيمبر از آنها اسير بسيار گرفت و ميان مسلمانان تقسيم كرد و جويريه دختر حارث بن ضرار همسر پيمبر از جمله اسيران بود . عايشه گويد : « وقتى پيمبر اسيران بنى المصطلق را تقسيم مىكرد جويريه دختر حارث جزو سهم ثابت بن قيس يا پسر عموى وى شد و دخترى نمكين و شيرين حركات بود و هر كس او را ميديد مجذوب مىشد ، و با صاحب خود قرار مكاتبه نهاد ، يعنى مالى بدهد و آزاد شود ، و پيش پيمبر آمد تا در كار پرداخت