محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1101

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيمبر آن روز مردم را راه برد تا شب رسيد ، و همه شب تا صبح و نيمه روز دوم را راه سپردند و چون گرما سخت شد توقف كردند و همين كه به زمين رسيدند بخواب افتادند و چنين كرد تا مردم را از گفتگوى عبد الله بن ابى كه روز پيش رخ داده بود مشغول دارد . پس از آن مردم را به راه برد و در حجاز راه پيمود و بالاى نقيع بر سرايى به نام نقعا فرود آمد و چون حركت كرد بادى سخت وزيدن گرفت كه به مردم آسيب رسانيد و بيمناك شدند . پيمبر گفت : « بيم مكنيد كه اين باد به سبب مرگ يكى از بزرگان كفر مىوزد . » و چون به مدينه رسيدند معلوم شد همان روز رفاعة بن زيد بن تابوت كه يكى از بزرگان بنى قينقاع و تكيه گاه منافقان بود مرده بود . پس از آن سورهء منافقون دربارهء عبد الله بن ابى و همدستان او نازل شد و خدا گفت : « وقتى منافقان سوى تو آيند . » و چون اين سوره بيامد پيمبر گوش زيد بن ارقم را گرفت و گفت : « اين كسى است كه خدا استماع وى را تأييد كرد . » زيد بن ارقم گويد : با عمويم به غزا برون شديم و شنيدم كه عبد الله بن ابى بن سلول به ياران خود مىگفت : براى كسانى كه همراه پيمبر هستند خرج مكنيد به خدا اگر سوى مدينه بازگشتيم آنكه عزيزتر است ذليلتر را برون مىكند و اين سخن را به عموى خويش گفتم و او به پيمبر خدا گفت كه مرا بخواست و من آن سخنان را با وى بگفتم و كس پيش عبد الله و ياران او فرستاد و سوگند خوردند كه چنين نگفته‌اند و پيمبر مرا دروغزن خواند و او را تصديق كرد و هرگز چنان غمين نشده بودم و در خيمه نشستيم و عمويم گفت : « همين را مىخواستى كه پيمبر ترا دروغزن شمارد و از تو بيزار شود » و چون اذا جاءك المنافقون نازل شد پيمبر مرا پيش خواند و آيه را بخواند و گفت : « اى زيد خدا ترا تصديق كرد » ابن اسحاق گويد : و چون عبد الله پسر عبد الله بن ابى از كار پدر خبردار شد پيش