محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1096

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رو به رو شد و اسب او را زخمى كرد و عبد الرحمان ضربتى زد و اخرم را بكشت . آنگاه بر اسب خود نشست و ابو قتاده به عبد الرحمان رسيد و ضربتى زد و او را بكشت اما اسب ابو قتاده زخمدار شد و بر اسب اخرم نشست و غارتيان فرارى شدند و من پياده به دنبال آنها رفتم و چندان بدويدم كه اثرى و غبارى از ياران پيمبر پديدار نبود . گويد : غارتيان پيش از غروب آفتاب به درهء ذى قرد درآمدند كه چاهى آنجا بود و مىخواستند آب بنوشند كه تشنه بودند و چون مرا ديدند كه دنبالشان مىدوم يك قطره از آن آب ننوشيدند ، آنگاه به نزديك برجستگى ذى اثير موضع گرفتند و يكيشان سوى من آمد و تيرى بزدم كه به شانهء او خورد و گفتم : « بگير كه من پسر اكوعم » گفت : « اكوعى صبح ؟ » گفتم : « آرى اى كه دشمن خودت هستى . » دو اسب نزديك برجستگى بود كه آن را براندم تا پيش پيمبر ببرم . آنگاه از شيرى كه داشتم بنوشيدم و با آبى كه داشتم وضو گرفتم و نماز كردم ، سپس عمويم عامر به من رسيد كه پيش پيمبر رفتيم كه بر سر آب ذى قرد بود و شترانى را كه از دست دشمن نجات داده بودم و همه نيزه ها و حله ها را گرفته بود و بلال يكى از شتران را كشته بود و از جگر و كوهان آن براى پيمبر بر آتش كباب مىكرد . به پيمبر گفتم : « اى پيمبر خدا بگذار يكصد مرد برگزينم و به دنبال دشمن بروم و يكيشان را باقى نگذارم . » پيمبر بخنديد ، چنان كه دندانهايش نمايان شد و گفت : « تو بودى كه چنان كردى ؟ » گفتم : « قسم به خدايى كه ترا كرامت داد ، آرى . » صبحگاهان پيمبر گفت : « سوى سرزمين غطفان مىرويم . » آنگاه مردى از غطفان بيامد و گفت : « شترى كشته بودند و چون پوست آن را بكندند غبارى بديدند و گفتند : آمدند و فرار كردند . » پيمبر گفت : « اكنون بهترين سواران ما ابو قتاده است و بهترين پيادگان ما سلمة بن اكوع است » . و سهم سوار و سهم پياده به من داد پس از آن مرا به رديف خود