محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1097
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بر شتر سوار كرد . در اثناى راه يكى از انصاريان چنان تند مىرفت كه كس به او نمىرسيد و مىگفت : « كى حريف من مىشود ؟ » و اين سخن را مكرر مىگفت ، و چون بشنيدم گفتم : « حرمت كريمان نمىدارى و از شريفان پروا نمىكنى ؟ » گفت : « نه ، مگر آنكه پيمبر خدا باشد . » من از پيمبر خواستم كه با او مسابقه دهم و پيمبر اجازه داد و من زودتر از او به مدينه رسيدم و سه روز آنجا بوديم و آنگاه سوى خيبر رفتيم . ابن اسحاق گويد : « سلمة بن اكوع با غلام طلحة بن عبيد الله كه اسب او را مىراند بيرون رفت و چون روى ثنية الوداع رسيد ، اسبان دشمن را بديد و سوى سلع رفت و بانگ غارت ! غارت ! برداشت و به دنبال دشمن دويد و مانند درنده اى پر زور بود و چون به آنها رسيد تيراندازى آغاز كرد و چون سواران به طرف وى حمله مىبردند مىگريخت و باز سوى آنها مىرفت و تير مىانداخت . » گويد : « و بانگ ابن اكوع به پيمبر رسيد و در مدينه نداى خطر داده شد و سواران سوى پيمبر آمدند . نخستين سوار مقداد بن عمرو بود ، پس از آن عباد بن بشر و سعد بن زيد و اسيد بن ظهير و عكاشة بن محصن و محرز بن نضله و ابو قتاده رسيدند و چون پيش پيمبر فراهم آمدند سعد بن زيد را سالارشان كرد و گفت : دشمن را تعقيب كن تا من با جمع به تو ملحق شوم . مردم بنى زريق گويند پيمبر به ابو عياش گفت : « اگر اسب خويش را به كسى مىدادى كه سواركارتر از تو باشد و به دشمن برسد » ابو عياش گفت : « من از همه سواركارترم . » ابو عياش گويد : اسب را براندم و پنجاه ذراع نرفته بود كه مرا بينداخت و از گفتار پيغمبر خدا تعجب كردم كه گفت : « اگر اسب خويش را به كسى ميدادى كه سواركارتر از تو باشد و من گفتم : « من از همه سواركارترم » به گفتهء مردم بنى زريق ، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم اسب ابو عياش را به معاذ بن ماعص يا عائذ بن ماعص داد كه هشتمين سوار بود و بعضىها سلمهء اكوع را جز و هشت تن شمرده و اسيد بن ظهير را به حساب نياوردهاند اما سلمه سوار نبود و نخستين كس