محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1085
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه در خور اعتنا باشد پشت سر نگذاريم و شمشير بكشيم و سوى محمد و ياران او رويم تا خدا ميان ما و محمد داورى كند ، اگر هلاك شديم چيزى به جا نگذاشتهايم كه بر آن بيمناك باشيم و اگر فيروز شديم زن و فرزند توانيم يافت . » گفتند : « اگر اينان را بكشيم پس از آنها زندگى به چه كار آيد ؟ » گفت : « اگر اين كار را نيز نمىكنيد اكنون شب شنبه است و محمد و ياران وى از طرف ما نگرانى ندارند پايين رويم شايد به غافلگيرى بر محمد و يارانش دست يابيم . » گفتند : « حرمت شنبه را بشكنيم و كارى كنيم كه گذشتگان كردهاند و مسخ شدهاند ؟ » گفت : « هيچيك از شما در همه عمر يك روز دورانديش نبودهايد . » گويد : آنگاه كس پيش پيمبر فرستادند كه ابو لبابه را پيش ما فرست تا با او مشورت كنيم از آن رو كه قرظيان با قبيلهء اوس پيمان داشته بودند . » و پيمبر ابو لبابه را كه چون او را بديدند مرد و زن و كودك به سوى او دويدند و گريه آغاز كردند كه ابو لبابه بر حالشان رقت آورد . آنگاه گفتند : « اى ابو لبابه به نظر تو به حكم محمد تسليم شويم ؟ » گفت : « آرى » و به دست خود به گلو اشاره كرد ، يعنى حكم وى كشتن است . ابو لبابه گويد : « چون از آنجا درآمدم دانستم كه با خدا و پيمبر وى خيانت كردهام . » پس از آن ابو لبابه پيش پيمبر نرفت ، بلكه به مسجد رفت و خود را به يكى از ستونها بست و گفت : « از اينجا نروم تا خدا گناهى را كه كردهام ببخشد . » و نذر كرد كه هرگز پا به سرزمين بنى قريظه نگذارد و گفت : « خدا هرگز مرا در جايى كه با وى خيانت كردهام نبيند . » و چون آمدن وى دير شد و پيمبر كه در انتظار بود از كارش خبردار شد و گفت : « اگر پيش من آمده بود براى وى آمرزش مىخواستم ولى اكنون كه چنين كرد من