محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1086
تاريخ الطبرى ( فارسي )
او را از جايى كه هست باز نمىكنم تا خدا توبهء او را بپذيرد . » محمد بن اسحاق گويد : « پيمبر در خانهء ام سلمه بود كه قبول توبهء ابو لبابه نازل شد . » ام سلمه گويد : سحرگاه شنيدم كه پيمبر خنده مىكرد . گفتم « اى پيمبر خداى از چه مىخندى كه هميشه خندان باشى ؟ » گفت : « توبهء ابو لبابه پذيرفته شد . » گفتم : « اين مژده را به دو بدهم ؟ » گفت : « اگر خواهى بده . » گويد : ام سلمه بر در اطاق خويش بايستاد و اين پيش از مقرر شدن پرده بود و گفت : « اى ابو لبابه مژده كه خدا توبهء ترا پذيرفت . » و مردم بيامدند كه او را بگشايند اما ابو لبابه گفت : « به خدا نه ، تا پيمبر بيايد و مرا به دست خويش بگشايد . » و صبحگاهان چون پيمبر برون آمد و بر ابو لبابه گذشت ، او را بگشود . ابن اسحاق گويد : ثعلبة بن سعيه و اسيد بن سعيه و اسد بن عبيد كه از مردم بنى هدل بودند و از قريظه و بنى نضير نبودند و با آنها نسبت نزديك داشتند همانشب كه قرظيان به حكم پيمبر تسليم شدند به اسلام گرويدند و در همان شب عمرو بن سعد قرظى برون شد و بر نگهبانان پيمبر گذشت كه سالارشان محمد بن مسلمه انصارى بود و چون او را بديد گفت : « كيست ؟ » و پاسخ شنيد : « عمرو بن سعدم . » و چنان بود كه عمرو با بنى قريظه در كار خيانت با پيمبر خدا همدلى نكرده بود و گفته بود : « هرگز با محمد خيانت نكنم . » محمد بن مسلمه وقتى عمرو را شناخت گفت : « خدايا مرا از خطاى نيكان محروم مدار » و راه او را بگشود و او برفت و شب را در مدينه در مسجد پيمبر به سر برد و صبحگاه برفت و تا كنون معلوم نيست به كجا رفته است . و چون حكايت عمرو را با پيمبر بگفتند گفت : « خدا اين مرد را به سبب وفاى