محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1055
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از بام اين خانه سنگى بيندازد و او را بكشد و ما را آسوده كند . » يكى از يهودان به نام عمرو بن جحش بن كعب گفت : « من اين كار مىكنم » و برفت تا سنگ را بيندازد و پيمبر با تنى چند از ياران خويش و از جمله ابو بكر و عمر و على پاى ديوار بودند . پيمبر به وحى آسمان از قصد قوم خبر يافت و برخاست و به ياران خود گفت : « همين جا باشيد تا من بيايم » و سوى مدينه بازگشت ، و چون ياران پيمبر مدتى در انتظار ماندند به جستجوى وى برخاستند و يكى را ديدند كه از مدينه مىآمد و چون از او پرسش كردند گفت : « پيمبر را ديدم كه وارد مدينه مىشد » ياران نيز سوى مدينه آمدند و پيمبر قصد خيانت يهودان را به آنها خبر داد و گفت كه براى جنگ آنها آماده شوند . پس از آن پيمبر با ياران خويش سوى بنى نضير رفت كه در قلعه ها حصارى شدند و پيمبر بگفت تا نخلهايشان را قطع كنند و آتش بزنند و يهودان بانگ زدند كه اى محمد ، تو از تباهكارى منع مىكردى و از تباه كاران عيب مىگرفتى ، پس بريدن و سوزانيدن نخلها براى چيست ؟ ابو جعفر گويد : به روايت واقدى وقتى نضيريان توطئه مىكردند كه سنگ بر پيمبر اندازند سلام بن مشكم منعشان كرد و از جنگ بيمشان داد ولى فرمان وى را نبردند و عمرو بن جحاش بر بام رفت كه سنگ را بيندازد و پيمبر به وحى آسمانى خبر يافت و از جا برخاست چنان كه گويى به حاجتى مىرفت و يارانش منتظر ماندند و چون دير كرد يهودان مىگفتند : « چرا ابو القاسم نيامد و يارانش برفتند ؟ » كنانة بن صوريا گفت : « به وحى آسمان از قصد شما خبر يافت . » گويد : و چون ياران پيمبر بازگشتند پيش وى رفتند كه در مسجد نشسته بود و گفتند : « اى پيمبر خداى ، در انتظار تو بوديم و تو بازگشتى » پيمبر گفت : « يهودان مىخواستند مرا بكشند و خداى عز و جل به من خبر داد ، بگوييد محمد بن مسلمه بيايد . » و چون محمد بن مسلمه بيامد به دو گفت : « پيش يهودان