محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1053

تاريخ الطبرى ( فارسي )

طفيل بود و بعد مسلمان شد ، مىگفت : « سبب اسلام من آن بود كه آن روز با نيزه به پشت يكى از مسلمانان زدم كه از سينهء او درآمد و شنيدم كه گفت : به خدا رستگار شدم . » و پيش خود گفتم : چگونه رستگار شد ؟ مگر من او را نكشتم ؟ و بعدها پرسيدم كه اين رستگارى چه بود ؟ گفتند : رستگارى شهادت بود و با خويش گفتم : حقا كه رستگار شده بود . » حسان بن ثابت و كعب بن مالك اشعارى در تقبيح عمل عامر بن طفيل كه پناه ابو براء را شكسته و ياران پيمبر را كشته بود گفتند و چون ربيعه پسر ابو براء اشعار آنها را بشنيد به عامر بن طفيل حمله برد اما نيزه بر او كارگر نشد و از اسب بيفتاد و گفت : « اين كار ابو براء است ، اگر مردم خونم به عمويم تعلق دارد و دنبال نشود و اگر زنده ماندم مىدانم چه كنم » انس بن مالك گويد : ندانم فرستادگان بئر معونه چهل يا هفتاد كس بودند . عامر بن طفيل بر سر آن آب بود و فرستادگان پيمبر برفتند تا در غارى نزديك آب فرود آمدند و گفتند : « كى پيام پيمبر را پيش اين قوم مىبرد ؟ » ابن ملحان انصارى گفت : « من مىبرم » و برفت تا به خيمه هاى آنان رسيد و گفت : « اى مردم بئر معونه ، من پيك پيمبر خدا هستم و شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستادهء اوست شما نيز به خدا و پيمبر او ايمان بياريد » و از كنار خيمه اى نيزه اى برون شد و به پهلوى او رفت و از پهلوى ديگر در آمد و ابن ملحان گفت : « الله اكبر ، رستگار شدم » و دشمنان بيامدند و ياران ابن ملحان را در غار پيدا كردند و عامر بن طفيل همه را بكشت . انس بن مالك گويد : خداى عز و جل دربارهء كشتگان بئر معونه آيه اى نازل كرد كه بلغوا عنا قومنا انا قد لقينا ربنا فرضى عنا و رضينا عنه يعنى : به قوم ما بگوييد كه ما خداى خويش را بديديم و از ما خشنود بود و ما نيز ازو خشنوديم ، ولى اين آيه كه مدتها