محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1046
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نيايم و او را بزدند تا كشته شد . » و خبيب و ابن دثنه را به مكه بردند و خبيب را به فرزندان حارث بن عامر دادند كه وى در جنگ احد حارث را كشته بود . در آن هنگام كه خبيب پيش دختران حارث بود ، تيغى از يكيشان گرفته بود كه تيز كند ناگهان زن ديد كه خبيب طفل او را بر زانوى خويش نشانده و تيغ را به دست دارد و فرياد برآورد . خبيب گفت : « مىترسى او را بكشم ؟ خيانت كار ما نيست . » زن مكى بعدها مىگفت : « هرگز اسيرى بهتر از خبيب نديدم ، در مكه ميوه نبود ، ولى خوشهء انگورى به دست او ديدم كه از آن مىخورد و اين روزىاى بود كه خدا به خبيب داده بود . » جمعى از قرشيان كس فرستادند تا چيزى از گوشت عاصم بيارند كه از روز احد خونى پيش وى داشتند ، و خداى زنبورانى بفرستاد و پيكر عاصم را حفاظت كرد و نتوانستند از گوشت او بگيرند . و چون خبيب را از حرم برون بردند كه بكشند گفت : « بگذاريد دو ركعت نماز كنم . » و او را رها كردند كه دو ركعت نماز كرد و اين سنت شد كه هر كه به ناحق كشته مىشود دو ركعت نماز كند . آنگاه خبيب گفت : « اگر نمىگفتيد از مرگ بيم داشت نماز بيشتر مىكردم ولى اهميت ندارد كه وقتى از پاى درآيم به كدام پهلو بيفتم ، خدايا ناچيزشان كن و نابودشان كن . » آنگاه ابو سروعه پسر حارث او را بگرفت و ضربت زد تا كشته شد . اميه گويد : « پيمبر مرا فرستاد تا از قرشيان خبر بيارم و به نزديك دارى كه خبيب را آويخته بودند رفتم و بيم داشتم كه كسى مرا ببيند و بالاى دار رفتم و خبيب را گشودم كه زمين افتاد و به كنارى رفتم و نظر كردم و اثرى از او نديدم گويى زمين پيكر او را بلعيده بود ، و اينك اثرى از خبيب به جاى نمانده است . »