محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1041
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« جنگيدهام . » « شمشيرم چون شهاب در كفم مىلرزيد » « و همچنان بريدم و شكستم ، » « تا جمع دشمن پراكنده شد » « و دلها خنك شد . » ابو دجانه گويد : وقتى به هنگام جنگ شمشير از دست پيمبر گرفتم و پيكارى سخت كردم يكى را ديدم كه بىباكانه مىجنگيد و با او رو به رو شدم و به دو حمله بردم و بناليد و معلوم شد زنى است و نخواستم با شمشير پيمبر زنى را كشته باشم . بازگشت پيمبر به مدينه به روز شنبه يعنى همان روز جنگ احد بود . عكرمه گويد : « جنگ احد به روز شنبه نيمهء شوال بود و به روز يكشنبه شانزدهم بانگ زن پيمبر ندا داد كه مردم به تعقيب دشمن برون شوند ، اما هر كه در احد نبوده نيايد . » جابر بن عبد الله انصارى با پيمبر گفت : « پدرم مرا پيش هفت خواهرم گذاشت و گفت : روا نباشد اين زنان را بدون مرد واگذاريم و من به بركت جهاد همراه پيمبر را به تو وانگذارم ، پيش خواهرانت بمان . و من بماندم ، و پيمبر به دو اجازه داد كه بيايد . » پيمبر برون شد تا دشمن را بترساند و چون خبر يابند كه به تعقيبشان آمده گمان برند كه وى نيرومند است و شكست احد مسلمانان را در كار مقابله با دشمن ضعيف نكرده است . يكى از ياران پيمبر از طايفهء بنى عبد الاشهل كه در احد حضور داشته بود گويد : من و برادرم از احد زخمدار برگشتيم و چون بانگ زن پيمبر ندا داد كه براى تعقيب دشمن برون شويم ، من و برادرم به همديگر گفتيم : « چگونه در غزاى پيمبر حاضر نباشيم ، مركبى براى سوارى نداريم و هر دو زخمى و ناتوان هستيم ، عاقبت