محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1042
تاريخ الطبرى ( فارسي )
با هم برفتيم و هر وقت ضعف بر او غالب مىشد به دوشش مىبردم و بعد راه مىرفت . » پيمبر تا حمراء الاسد پيش رفت كه تا مدينه هشت ميل راه بود و روز دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه را آنجا ببود و سپس بازگشت . در آنجا كه بود معبد خزاعى پيش وى آمد و قوم خزاعه كه در تهامه اقامت داشتند از مسلمان و مشرك دوستداران پيمبر بودند و چيزى را از او نهان نمىداشتند . معبد به پيمبر گفت : « اى پيمبر ، از حادثه اى كه بر ياران تو گذشت غمين شديم و آرزو داشتيم خدا آنها را بر كنار داشته بود » آنگاه از پيش پيمبر برفت تا به ابو سفيان و ياران وى رسيد روحا مانده بودند و همسخن شده بودند كه بار ديگر سوى پيمبر و ياران وى بازگردند و مىگفتند : « بزرگان و سران اصحاب وى را كشتيم اما پيش از آنكه نابودشان كنيم بازگشتيم ، بايد برويم و كارشان را يكسره كنيم . » و چون ابو سفيان معبد را بديد گفت : « چه خبر دارى ؟ » معبد گفت : « محمد با جماعتى انبوه كه مانند آن نديدهام و همه از خشم لبريزند به تعقيب شما مىآيد و همه آنها كه به روز احد به جا مانده بودند ، همراه وى آمدهاند ، و از غيبت احد پشيمان شدهاند و چنان نسبت به شما كينه توزند كه مانند آن نديدهام . » ابو سفيان گفت : « چه مىگويى ؟ » معبد گفت : « به خدا همين كه از اينجا حركت كنى پيشانى اسبان را مىبينى . » ابو سفيان گفت : « ما قصد داريم به آنها حمله بريم و باقيمانده شان را نابود كنيم . » معبد او را از سپاه محمد بيم داد و عزم ابو سفيان و ياران وى سستى گرفت و از بازگشتن منصرف شدند . در اين اثنا كاروانى از بنى عبد القيس بر ابو سفيان بگذشت كه از آنها پرسيدند : « كجا مىرويد ؟ »