محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1036

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و قصد كجا دارند ، اگر اسبان را يدك كشيدند و بر شتر نشستند قصد مكه دارند و اگر بر اسبان نشستند و شتران را راندند قصد مدينه دارند . به خدايى كه جانم به فرمان اوست اگر سوى مدينه روند آنجا روم و با آنها بجنگم . » على گويد : « به دنبال قوم رفتم كه ببينم چه مىكنند و چون اسبان را يدك كشيدند و بر شتران نشستند رو سوى مكه داشتند و پيمبر گفته بود هر چه بود نهان دار تا پيش من آيى و چون ديدم كه سوى مكه رفتند ، بازگشتم و بانگ مىزدم و از خوشحالى قضيه را نهان نتوانستم داشت . » آنگاه كسان به كشتگان خويش پرداختند . پيمبر خداى گفت : « ببينيد سعد بن ربيع چه شد آيا زنده است يا مرده . » يكى از انصاريان گفت : « من مىروم ببينم . » و او را ديد كه زخمى شده بود و رمقى داشت و گفت : « پيمبر مرا فرستاده ببينم تو زنده اى يا مرده اى . » سعد گفت : « من جزو مردگانم ، به پيمبر سلام برسان و بگو : خدايت پاداش نيك دهد . و به قوم خويش بگو : اگر يكىتان زنده باشد و دشمنى به پيمبرتان دست يابد پيش خدا معذور نباشيد . » انصارى گويد : « من آنجا بودم كه سعد جان داد و پيش پيمبر بازگشتم و به او خبر دادم . » آنگاه پيمبر به جستجوى حمزه برآمد و او را در دل دره يافت كه شكمش دريده و بينى و دو گوشش بريده بود . جعفر بن زبير گويد : وقتى پيمبر خداى ديد كه با حمزه چه كرده‌اند ، گفت : « به خدا اگر صفيه غمين نمىشد يا اين رسم نمىشد ، پيكر حمزه را مىگذاشتم تا به شكم درندگان و چينه دان پرندگان رود ، اگر خدايم در جنگى بر قرشيان فيروزى دهد سى تن از كشتگان آنها را مثله مىكنم . » و چون مسلمانان غم پيمبر را از رفتار دشمنان با عمويش بديدند گفتند :