محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1030
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چون نزديك آمد ، پيمبر زوبين حارث بن صمه را برگرفت و ضربتى به گردن ابى بن خلف زد كه روى اسب چند بار بلرزيد . و چنان بود كه ابى در مكه وقتى پيمبر را مىديد مىگفت : « اى محمد اسبى دارم كه هر روز يك ظرف ذرت به او مىدهم كه سوار آن شوم و ترا بكشم » پيمبر مىگفت : « ان شاء الله من ترا مىكشم » و چون ابى پيش قرشيان برگشت زخم كوچكى به گردن داشت كه خون از آن مىريخت و گفت : « به خدا محمد مرا كشت » گفتند : « به خدا عقلت رفته است ، تو كه چيزيت نيست . » گفت : « به خدا در مكه به من مىگفت من ترا مىكشم ، و اگر آب دهان به من انداخته باشد مرا مىكشد » و دشمن خدا هنگام بازگشت قرشيان سوى مكه در سرف بمرد . گويد : و چون پيمبر به دهانهء دره رسيد على بن ابى طالب برفت و سپر خويش را از سنگاب آب كرد و پيش پيمبر آورد كه از آن بنوشد ، و چون آب بو مىداد ننوشيد و خون از چهرهء خويش بشست و آب به سر زد و مىگفت : « هر كه چهرهء پيمبر خدا را خونين كند به معرض غضب سخت خدا است » سعد بن ابى وقاص مىگفت : « هرگز به كشتن كسى مانند عتبة بن ابى وقاص رغبت نداشتم و مىدانستم كه او بدخوى و منفور قوم خويش است و چون شنيدم پيمبر دربارهء او مىگفت : هر كه چهرهء پيمبر خدا را خونين كند به معرض غضب سخت خداست از اين كار منصرف شدم . » سدى گويد : « ابن قميئهء حارثى بيامد و سنگى سوى پيمبر انداخت و بينى و دندان او را بشكست و چهره اش را زخمدار كرد و رفتار پيمبر كند شد و يارانش پراكنده شدند و بعضيشان سوى مدينه رفتند و بعضى ديگر بالاى كوه روى صخره رفتند و آنجا بماندند و پيمبر بانگ مىزد : بندگان خدا ، پيش من آييد ، بندگان خدا پيش من